جمعه, 22 آذر 1398

آسوكه‌ي من و آل جُلّاكه/غلامرضا عمرانی

 

آسوكه‌ي من و آل جُلّاكه

بود؛ بود؛ از خداي مشما كسي بهتر نبود؛

بي‌شك!

در زمان‌هاي قديم در يك جنگل بزرگ جلاكه‌هايي زندگي مي‌كردند كه تارهاي غول‌آسايي مي‌تنيدند؛ اسم تارشان را گذاشته‌بودند w.w.w. كه به زبان آن روزي‌ها، يعني فرنگي‌‌هاي آن‌ روز world wide web معنا مي‌داد؛ و اما امان از دست اين فرنگي‌هاي آن زمان كه هر جاي دنيا، اتفاقي مي‌افتاد، سروكله‌شان هويدا مي‌شد و درست به همين دليل همه، حتي در سردم‌ها هم وقتي نرخ شيره گران مي‌شد يا تلقي به تولوقي مي‌خورد، شيره‌كش‌هاي محترم به صرافت طبع مي‌فهميدند كه كار كار همان ... هاست. (از اين به بعد ديگر اسمشان را نمي‌برم؛ مخصوصا شب‌ها كه اصلا شگون ندارد).

حالا اين‌‌ها را داشته‌باشيد تا برايتان حكايت كنم كه يكي از همين دست‌اندركاران w.w.w. كه خودش را به شكل و شمايل دوستي درآورده‌بود فيروزكوهي نام، شبي به سراغ اين بنده آمد كه چه نشسته‌اي كه تو چنيني و چنان؛ و نه ايني و نه آن، بل فرودآمده از آسمان؛ و قدت قد مدرازما؛ زورت زور بزلنگي؛ و گفت به‌به چه‌قدر زيبايي؛ و گفت پر و بالت سياه‌رنگ و قشنگ؛ و گفت نيست بالاتر از سياهي رنگ؛ و گفت: نشيمن تو نه اين كنج محنت‌آباد است؛ بايد دنيا تو را بشناسد و به به و چه چهي كه نگو و نپرس!

من كه بفهمي نفهمي يا به زبان افلاكيان ta b-do:ni; ta n-do:ni كلي خوش و سرحال و كيفور شدم كه چه نشستي؛ بالأخره پس از سال‌هاي سال انتظار و كج‌مداري‌هاي فلك غدار و گردش ناموافق ليل و نهار يكي پيدا شد از تو تعريف ‌كرد و سرت را به عرش ‌رساند، آن هم مجاني مجاني، بيا و ببين كه چه بادي كردم؛ آن قدر گرد و قلمبه شده‌بودم كه ... ! آخر من حاضر بودم پول دستي هم بدهم تا كسي مرا ته صف جا بدهد؛ اما ايشان مي‌گفت كه «نام‌آور»ت مي‌كنم و بلندآوازه‌ات مي‌كنم و فرهيخته‌ات مي‌كنم و خاك‌ها را زير «پلگ‌»ها مي‌كنم و رديف ... !

از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان؛ اصلا باورم نشد؛ اما فردا صبح كه رفتم و در تار w.w.w.sisto.ir افتادم، ديدم به‌به؛ اين منم طاووس عليين شده؛ چه سري چه دمي عجب پايي! واقعا اين منم؟! چند بار چشم‌هايم را ماليدم و خودم را نيشگون گرفتم كه اگر خوابم، زودتر از خواب بپرم؛ ديدم نه، واقعا اين شمايل و اين تفصيلات خود منم! از كراماتم كه نپرسيد؛ آن چنان آب روغن و پيازداغش زياد شده‌بود كه خودم سرگيجه گرفتم چه رسد به ديگران! عين شاه شهيد كه سلماني‌باشي دربار فلاكت‌بار سر و ريش ايشان را صفا داده‌بود و بعد «آينه آوردند و ما در آيينه به خودمان نگاه كرديم و في‌الواقع از خودمان خوشمان آمد»، ما نيز در آن آيينه‌ي كذا و كذا في‌الواقع از خودمان خوشمان آمد!

ديگر نپرسيد از آن روز به بعد چه كرديم! باورتان بشود؛ هر روز بيست و پنج بار، هر بار هم يك ساعت تمام مي‌نشستيم در برابر وبگاه اعني همان تارعنكبوت يا به زبان از ما بهتران آل جلاكه و تمثال بي‌مثال خودمان را تماشا مي‌فرموديم؛ شاه‌كارهايمان را مي‌شمرديم و عين ماكيان روي تخم، آن‌ها را زير و رو مي‌فرموديم؛ از هول هليم يادمان مي‌رفت كه شبانه‌روز فقط بيست و چهار ساعت دارد و ما داريم يك ساعت هم اضافه‌كاري مي‌كنيم؛ ناگزير هر روز بامداد، يك ساعت زودتر بيدار مي‌شديم كه آن يك ساعت جبران شود!

حالا ديگر دوست و آشنايي، پسر دايي و دختر خاله‌اي؛ نوه‌ي عمه‌اي و همسايه‌ي برادرزاده‌ي نوه‌دايي‌اي نبود كه برايش پيغام نفرستاده‌باشيم كه بيايد و ما را در وبگاه تماشا كند؛ سيل تبريكات بود كه سرازير شد؛ خيابان مقابل خانه‌ي ما از زيادي تبريكات ورم كرده بود و نزديك بود بتركد و بتركاند.

استاد و محقق و پژوهشگر و ... از آن روز كوچك‌ترين لقب‌هايي بود كه در كوچه و خيابان نثارمان مي‌شد؛ همه ما را با انگشت نشان مي‌دادند و چه روزهاي خوشي! چه روزهايي عزيز و لذيذي! براي ما خرجي هم نداشت جز تاباندن سبيل؛ همين؛ فقط همين! كويت شده‌بود الحق!

حالا بشنويد از اشتهاي خوش ما كه چشم سياه كرده‌بوديم كه لابد بابت ناز شست بهمان حقوق هم خواهند داد؛ آن هم چه حقوقي! آخر چيز، ببخشيد، فره‌اومند نيستيم كه هستيم؛ راي‌اومند نيستيم كه هستيم؛ فرهيخته نيستيم كه هستيم؛ نام‌آور نيستيم كه هستيم؛ چرا ندهند؟ خيلي هم دلشان بخواهد كه ما بهشان افتخار داده‌ايم كه با ما عكس بيندازند؛ پس چي؟! اما «اين قصه‌ي عجب شنو از بخت واژگون» كه يكي، دور از جناب، روم سمت ديوار، دور از محضر، مثل مگس در گوشمان وزوز مي‌كرد كه غافل نشسته‌اي كه در طويله خري داغ مي‌كنند؛ براي كدام تخم دوزرده‌ات؟! خود آن حضرات به شرت درمانده‌اند كه چرا آن قدر بالات برده‌اند كه دست خودشان هم ديگر به تو نمي‌رسد؛ هشدار!

تا يك روز كه بامداد پگاه دست و رو نشسته آمديم پاي دستگاه بگبر و بنشان نشستيم و هندل‌زنان و عرق‌ريزان روشنش كرديم و از سدّ سديد چندين صافي، اعني فيلتر ريز و درشت گذشتيم تا به شيوه‌ي مرضيه‌ي هر روزه باز هم با تصوير خودمان و ... راز و نياز از سر بگيريم، چشمتان روز بد نبيند، ديديم نوشته است اين مغازه، ببخشيد همان w.w.w. تعطيل شده‌است! ما را مي‌گويي؟! خشكمان زد؛ بهتمان زد؛ «شلّه» به دست و پايمان زد! حالا ما جواب در و همسايه را چه بدهيم؟! لابد ته دلشان به ما خواهند خنديد و ... الخ.

اين بود كه مثل باد صرصر سيستان به يك و دو و سه خودمان را رسانديم درِ خانه‌ي دوستان كه چه نشسته‌ايد؟! اي هوار، اين چه كاري است كه آدمي را به عرش ببرند و ناگهان زير پايش را خالي كنند تا با سر بخورد به فرش؛ آخر ناسلامتي ما يك عمر آزگار تشنه‌ي چنين موقعيت و موفقيتي بوديم و حالا كه چشممان به جمال خودمان روشن شد و مي‌توانيم جلوي در و همسايه «شتك»مان را بدهيم كه آي، ايهاالناس، اين ماييم كه چند رأس فيل هوا كرده‌ايم، انصاف است كه بيايند و ما را «توتّك»ِ سر آب كنند؟ از آن طرف هم خودمان غرورمان اجازه نمي‌داد كه دست به دامن اصحاب جلاكه شويم و درد دلمان را بگوييم؛ اين بود كه پيش هر روشناسي رو انداختيم تا بيايد و واسطه شود تا بلكه ... !

و بالاخره شد! به گمانم دعاهايي كه به سرشاخه‌هاي كرگز سبز آويخته‌بوديم، كارگر افتاد!

حالا كه المنة لله در ميكده باز شد و باز هم زبانمان دراز، اين بار دست به عصاتر مي‌رويم حتي نه مثل آن بار؛ اين بار حاضريم براي نام و ننگمان هم كه شده- شما به كسي نگوييد- هر جور پشتك و كله‌ملاقي بزنيم كه مبادا باز غضب كنند و در دكان فضل‌فروشيمان را اين بار براي هميشه تخته كنند كه: آقاجان گفته كه در غضّب و در مضّب و لي لي göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow; göv e gow;   آفرين؛ جوش كنيد؛ تا نفس ياري مي‌كند!

 

 

نظرات  

 
0 #14 محمد نبی بزی
سلام .خسته نباشید. ما موظفیم چهره های ماندگارو معرفی کنیم در گرگان با همت بزرگان و جوانان تحصیل کرده شروع شده از شما وسایرعزیزان دعوت بعمل خواهد آمد. امشب منزل آقای سالاری در خدمت آقای محمدی خمک و دکتر رضا مهرآفرین و جوان شایسته قهرمان کاراته ایمان سنچولی و سایر بزرگواران بودیم
بازگو کردن
 
 
0 #13 کیخا
جلاکه ببه ترهح؟
تورموق چیست؟
بازگو کردن
 
 
0 #12 محسن
معلم عزیزم آقای غلامرضا عمرانی:
مدتی بود اینقدر نخندیده بودم . ممنونم از قلم زیبای شما.
خنده ای بر لب نشاندی، گرچه دل، از جنس غم.
از گنه حزن آمد و با یاد تو خندید غم.
ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #11 جودی نقد کننده
با عرض سلام وخسته نباشید متعجب از مقاله تان شما که همیشه روان می نوشتید چقدر شما بر مردم سیستا ن ارادت دارید کمی هم به فکر ما باشید در تهران
بازگو کردن
 
 
0 #10 ساناز شهنوازی
استاد مایه ور
آرزو میکنم قلم رسایتان چونان همیشه پربار،جانتان سلامت و چتر سایه گستر اندیشه و مهربانی تان بر سر فرزندان این کهن بوم و بر پایدار باشد
بازگو کردن
 
 
+1 #9 nadi kalan
دوست دارم بيشتر با اين سايت اشنا بشم
بازگو کردن
 
 
+2 #8 حاجی ستوده
سلام:
استاد دارم برایتان دعا میکنم.
شما که قبل هنوز نفس نکشیده بودید تا نعش این آل جلاکه جان بگیرد، آن بودید. حالا که خاصیت این نفس هم معلوم شد و این نعش احیا، خدا بدادتان برسد.
بازگو کردن
 
 
+2 #7 شهرکی-حسین
متن زیبایی نوشته بودید اما شما به روایت اثار ونوشته هایتان بزرگوارتر از این سایت وهرسایت دیگری هستید.از اقای فیروزکوهی به خاطر ایجاد این ارتباط و سایت پرمحتوابسیار سپاسگزارم
بازگو کردن
 
 
+3 #6 اناهید
سلام ودرودمن پدرم بر استاد عمرانی بزرگوار شما از مفاخر امروز وفردای سیستان هستید وبقول پدرم شما صحابی قلم ونوشته های ارجمند هستید.
بازگو کردن
 
 
+5 #5 مهری
واقعا سایت خوب دارید
بازگو کردن
 
 
+5 #4 مریم
آل جولاکه اشمه خیلی قشنگ بو آقای عمرانی
برای سایت سیستو و اشمه آرزوی موفقیت مه نو
بازگو کردن
 
 
+4 #3 سرگزی
واقعا این سایت زیبا جای حمایت و قدردانی رو دارد
بازگو کردن
 
 
+8 #2 حسین
جناب دکتر شما به گردن مردم سیستان و فرهنگ ما حق دارید
بازگو کردن
 
 
+10 #1 جاودان
با سلام و احترام ، جالب بود لکن جنابعالی بیش از حد شکسته نفسی فرمودید .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر


شما اینجا هستید: Home یادداشت آسوكه‌ي من و آل جُلّاكه/غلامرضا عمرانی