چهارشنبه, 09 بهمن 1398

موش‌ها، گاوها، نان‌ها و آدم‌ها/غلامرضا عمرانی

به نام خدا

این روزها حدود ساعت دو بعد از ظهر لابد گرم است؛ خیلی گرم؛ لابد خیلی هم کلافه‌ای؛ مخصوصا اگر راه دوری را هم گز كرده باشی؛ مخصوصا اگر از کلاس هم آمده باشی؛ مخصوصا اگر مثل همیشه پکر و دمغ و دلخور هم باشی؛ مخصوصا اگر هیچ بهانه‌ای هم برای شادی نداشته باشی؛ مخصوصا اگر قبض برقت هم با نرخ جديد آمده‌باشد و مخصوصا اگر بیایی و ببینی آب‌کندهای دو سوی خیابان نزديك خانه‌ات مثل همیشه سرشار از آب سياه کثیف است و مخصوصا اگر ببینی سورسات موش‌های خرگوش مانند كانگورونژاد خیابان به مدد همت همگانی روبه راه است و مخصوصا اگر ببینی در این هیروویر آقایی بسیار شیک‌پوش و خوش سر و پز و امروزی و متین و موقر و «زلف بر باد مده تا ...»، نزدیک یکی از همان آب‌کندهای خیابان- که تقریبا تا دیوار خانه‌ای مسکونی ادامه دارد- تا کمر خم شده و مشغول انجام وظیفه است.

گفتم انجام وظیفه؟ آخر دم نقد، هیچ واژه و ترکیب و اصطلاحی کارسازتر و کارآتر از این نیافتم؛ شما- اگر اعتراض دارید- لطفا کمک کنید تا واژه‌ی دل‌خواهم را پیدا کنم. می‌خواهید صحنه را برایتان کاملا تشریح کنم؟ باشد؛ اصلا چرا تشريح؟ لطف كنيد و خودتان، يك تُك پا با من بياييد تا شما را ببرم سر صحنه، حيّ و حاضر؛ آهان؛ رسيديم؛ صحنه همين جاست؛ ملاحظه بفرماييد.

روز- خیابان- لانگ‌شات- روي چهره‌ي يك آقا

[دوربين عقب مي‌كشد تا صحنه بزرگ‌تر شود].

عاقله مردی حدود پنجاه سال با لباس کاملا رسمی و کفش‌های کاملا براق، دو عدد نان بزرگ دوکی در دو دست، هرکدام به درازای تقریبا یک متر، سالم، اشتها برانگیز، دو کیسه‌ی پلاستیکی بزرگ از همین نان‌ها در دو سوی ایشان روی زمین نهاده، در هر کدام حدود سی نان. یک کیسه‌ی پلاستیکی دیگر، اندکی دورتر، پر از سر و ته نان‌ها، به‌دقت بریده، به قاعده‌ی یک ساندویچ معمولي- نه؛ ببخشيد- يك لقمه قاضي معمولی.

دوربین- حرکت – آماده- شروع- پلان نخست- برداشت یک

آقای مورد نظر قدری قامت مبارک را خم می‌کنند؛ یکی از نان‌ها را به جریان تند آب جوی می‌سپارند؛ منتظر می‌مانند تا از سوراخ زیر پل بگذرد؛ دومی را می‌اندازند و بدون اتلاف وقت هر دو دستشان را دراز می‌فرمايند؛ دو نان دیگر از دو کیسه برمی‌دارند؛ به همان شکل ادامه می‌دهند.

 کات. عالی بود.

(نیاز به تکرار حدود سی پلان نداریم. بعدا می‌توانیم از این صحنه کپی بگیریم و به تعداد دلخواه به فیلم اضافه کنیم).

همان صحنه- پلان دوم- برداشت یک

خارجي– روز- همان جا- لانگ‌شات- روي چهره‌ي يك آقاي متعجب كه به نشانه‌ي تعجب زياد، انگشت اشاره‌شان را تا ته در دهان فروكرده و گاز مي‌زنند!

آقایی خسته و ازجنگ برگشته؛ ببخشید از کلاس برگشته، یعنی من؛ یعنی همان که شبیه به من است؛ خم می‌شود و با نگاه، حرکات دست مرد اول را به‌دقت تعقيب می‌کند؛ از قیافه‌اش معلوم است که چیزی دستگیرش نشده؛ به‌سرعت مرد را دور می‌زند و سمت راست مرد می‌ایستد و این بار از این زاویه به او می‌نگرد؛ باز هم از قیافه‌ی هاج و واج مانده‌اش پیداست که چیزی از ماجرا نفهمیده؛ اين بار هم مرد را دور می‌زند و سمت چپش می‌ایستد و این بار با دقتي بيشتر، از این زاویه به او می‌نگرد؛ لاجرم رو به مرد اول می‌کند و با خجالتی آشکار می‌پرسد:

- ببخشید؛ آقا؛ حضرت‌عالي دارید به موش‌ها غذا می‌دهید؟

مرد اول [اندکی، فقط اندکی راست می‌شود؛ حتي از گوشه‌ي چشم هم نگاهي به مرد دوم، يعني من، يعني همان كه ماننده به من است، نمي‌اندازد؛ چشمش هنوز به جریان آب است؛ دست‌هایش برای برداشتن دو نان دیگر دراز می‌شود؛ بدون این که برگردد، پاسخ می‌دهد]:

-         نه؛ آقا؛ می‌بینید که ... .

زاويه روي جوي آب- طلوع تصوير (فيد اين)

(چند تا موش بزرگ يك‌ طرف و چندتا بطري خالي و برگ درخت و مبالغي هنگفت از قاذورات مغازه‌هاي دور و بر و مشت‌مشت كاغذپاره داخل جوي مشغول جست‌وخيز.)

[دوربين كم‌كم پايين مي‌آيد و روي چهره‌ي مرد دوم قرار مي‌گيرد كه ناگهان ميان حرف مرد اول مي‌پرد و با هيجان به مرد اول]:

 [دوربين عقب مي‌كشد تا صحنه بزرگ‌تر شود].

مرد دوم [همان که شبیه به من است؛ که از کلاس برگشته است؛ که خیلی پکر است]:

-         ببخشید؛ ولی من که می‌بینم شما نان‌های سالم را می‌اندازید داخل آب جوی پر از موش و ... .

مرد اول [با ته‌رنگ پرخاش در نیم‌رخ، در حالي كه امان نمي‌دهد مرد دوم، يعني من، يعني همان كه از كلاس برگشته، يعني همان كه سرتاپا شگفت‌زدگي است، جمله‌اش را تمام كند]:

-         آخر آقا شما که فقط موش‌ها را می‌بینید و نان‌ها را. شما که گاوها و آدم‌ها را نمی‌بینید.

-         [با آهنگ خيزان و چشم‌هايي از حدقه درآمده] ببخشید.

ديزالو به روي جوي آب؛ ببخشيد؛ لجن؛ و كاغذها و نان‌ها و موش‌هاي آب‌كشيده‌ي نامرتب و برگ‌هاي پخش و پلا روي سطح جوي و... بقيه‌اش را هم كه خودتان مي‌دانيد. يك پلان گرفته‌ايم.

[مرد اول با قيافه‌اي كه فيلسوف‌ها مي‌گيرند، بدون اين كه برگردد]:

- آقا گفتم كه شما پشت صحنه‌ي فيلم را نمي‌بينيد؛ چه‌طوري قضاوت مي‌كنيد؟ آخر آقا، همين نان را مي‌برند، به خورد گاوهاي زبان‌بسته مي‌دهند؛ گاو نه؛ خود شما؛ اگر همين نان را به خوردتان بدن، مريض نمي‌شويد؟ لا اله الا... چه‌طوري برايتان توضيح بدم كه بفهميد؟ اين كه فهميدنش خيلي مشكل نيست.

مرد دوم [همان که شبیه به من است؛ که از کلاس برگشته است؛ که خیلی پکر است، با ته‌رنگي از شرم گاو شدن و به جاي گاو در مقام قضا نشستن]:

- نه؛ آقا؛ شما كاملا حق داريد؛ من كه هيچ؛ گاو هم از خوردن اين نان سالم مريض مي‌شود؛ اصلا مثل روز روشن است؛ مي‌فهمم چه مي‌فرماييد؛ با اجازه.

مرد دوم [همان که شبیه به من است؛ که از کلاس برگشته است؛ که خیلی پکر است، با ته‌رنگي از شرم گاو شدن و به جاي گاو نان باگت سالم خوردن و مريض شدن دورخيز مي‌كند كه فلنگ را ببندد كه مرد اول آستينش را مي‌گيرد]:

مرد اول [با ته‌رنگ پرخاش در نیم‌رخ]:

- ببين آقا؛ يك سؤال كردي؛ جوابت را هم بگير و بعد راهت را بكش؛ اين طوري كه نمي‌شود كه هر كس از اين خيابون رد شود، به من ايراد بگيرد؛ اين نان را، ببين، همين نان را مثلا اگر همين الآن به شما بدهند بخوريد يا به گاو- فرق نمي‌كند- هيچ كدامتان مريض نمي‌شويد؛ نه؛ خدا راستي مريض مي‌شويد؟ نه؛ بگو نه؛ ولي اين نان را كه الآن به گاو نمي‌دهند؛ اول مي‌گذارند خوب كپك بزند و خراب شود؛ بعد به زبون‌بسته‌ها مي‌دهند؛ من از همين الآن اون جاي مطلب را مي‌خوانم و وجدانم به من اجازه نمي‌دهد بگذارم نان‌هاي من گاوهاي زبون‌بسته را مريض كند؛ بنابراين از حالا دارم پيش‌گيري مي‌كنم؛ بد مي‌گويم؟ پيش‌گيري بهتر از درمان است؛ مي‌دانيد كه. حالا مي‌توانيد برويد؛ از قيافه‌تان پيداست كه مطلب را خوب فهميديد.

[دوربين عقب مي‌كشد تا صحنه بزرگ‌تر شود].

ديزالو روي چهره‌ي متعجب، پريشان و خسته و نااميد مرد دوم [همان که شبیه به من است؛ که از کلاس برگشته است؛ که خیلی پکر است. آخرين اينسرت روي چهره‌ي پيروزمند مرد اول كه خوب توانسته‌است موضوعي تا اين حد مشكل و غامض و پيچيده و سردرگم را حالي مرد دوم كند؛ فيداوت (غروب تصوير).

[دوربين كم‌كم پايين مي‌آيد و روي چهره‌ي مرد دوم [همان که شبیه به من است؛ که از کلاس برگشته است؛ که خیلی پکر است] قرار مي‌گيرد كه ناگهان پا به دويدن مي‌گذارد. او را از روبه رو مي‌بينيم؛ دوربين عقب مي‌كشد تا صحنه بزرگ‌تر شود].

اتومبيل‌ها و آدم‌ها و موش‌ها هم‌چنان به كار خودشان مشغول [يك پلان هم از اين صحنه مي‌گيريم].

دوربین- حرکت – آماده- شروع- پلان نخست- برداشت یک.

 

 

 

اضافه کردن نظر


شما اینجا هستید: Home یادداشت موش‌ها، گاوها، نان‌ها و آدم‌ها/غلامرضا عمرانی