چهارشنبه, 09 بهمن 1398

تصحیح ضروری چند نکته از متن تاریخ سیستان از نظر محمد اعظم سیستانی

کاندید اکادمیسین سیستانی

 

تصحیح ضروری چند نکته از متن تاریخ سیستان

 

تاریخ سیستان(تالیف درحدود۴۴۵- ۷۲۵هق) را میتوان همسنگ یکی از سه  قدیمثرین متن های فارسی: تاریخ بلعمی،تاریخ گردیزی وتاریخ بیهقی به حساب آورد. بخش اول کتاب که از ظهور اسلام تا سال ۴۴۵هجری یعنی سال غلبه طغرل سلجوقی وآغاز خطبه بنام او را درسیستان شامل میگردد، ۳۷۲ صفحه ازجمله ۴۱۵ صفحه متن را احتوا میکند.این بخش  از نگاه کاربرد لغات وترکیبات واصطلاحات کهن ادبی وتاریخی، حتی از تاریخ گردیزی کهن ترمعلوم میشود. از نظرانشاء ودستور،این بخش کتاب با قدیم ترین کتب فارسی که به نظر رسیده چون:تاریخ بلعمی در ترجمه تاریخ طبری(۳۵۰- ۳۶۰هق) و حدودالعالم( ۳۷۲ هق) شباهت تمام میرساند.(رک: مقدمه تاریخ سیستان، صفحات ح،ط،ی،لا- لد، بقلم پژوهشگردانشمند ونامدارفقید  بهارخراسانی)

این کتاب - که مؤلف یا مؤلفان آن معلوم نیست- از لحاظ محتوا ومضمون، در توضیح اوضاع اجتماعی واقتصادی وسیاسی وجغرافیائی سیستان و وادی هلمند(هیرمند) وفراه وهرات وقندهار وزابل وکابل وغزنی وهمچنان شرح جنگ ها وپیروزیهای دودمان صفاری(یا عیاران سیستان) وهم از لحاظ فتوحات اولیه مسلمین وجنبش های مردم سیستان در برابر استبداد حکمروایان عربی وخلفای عباسی سخت مفید وممتع است.

تاریخ سیستان درسال ۱۳۱۴ خورشیدی به تصحیح وتحشیه ملک الشعراء بهارخراسانی درتهران به زیور طبع آراسته شده  وتا کنون چندین مرتبه  چاپ وتکثیرشده است ،مگراخیراً انتشارات معین درتهران بوسیله کامپیوتر، به دوباره نویسی متن کتاب پرداخته و با افزودن فهرست مطالب درآغاز و توضیح واژگان وترکیبات درآخرکتاب برصفحات افزوده شده ونسبت به چاپ های دیگرصفحات متن اصلی تغییرخورده است. اما شوربختانه  اشتباهات واغلاط مهمی که در اسامی اعلام جغرافیائی کتاب وجود داشته وحل ناشده باقی مانده بود، همچنان برسرجایش باقی مانده وهیچگونه تصحیح واصلاحی در آنها صورت نگرفته است.

من درکسوت یک سیستانی و به عنوان یکی از علاقمندان این کتاب ، حین مطالعه آن  به نکاتی برخورده ام که مصحح عالی مقام آن مرحوم بهارخراسانی به علت عدم آشنائی به جغرافیای محلی،از ضبط دقیق وصحیح آن عاجز بوده و در برخی موارد خود نیزبدان اعتراف کرده وصورت درست نامهای جغرافیائی را به اشخاص آگاه ازخود محل حواله داده است.بنابرین توضیح وتصحیح چند نکته را برای علاقمندان وپژوهشگران افغانی و ایرانی مفید و سودمند میدانم.

 شایان یادآوری میدانم تا به انتشارات معین در تهران خاطرنشان کنم تا درتصحیح این نکات در اصل متن و یا بصورت پیوست در آغاز کتاب درچاپ های بعدی آنرا مدنظر بگیرند.

اینست آن نکات:

۱- در صفحه ۲۱متن تاریخ سیستان، در شعر محمدابن وصیف سکزی که در مدح یعقوب لیث وفتوحات او گفته شده، این بیت هم دیده میشود:

بلـتـام آمد زنبیل و لتی خور بلنگ

لتره شدلشکر زنبیل وهبا گشت کنام

بهاردر توضیح پاورقی شماره پنجم همان صفحه ابراز عقیده کرده که " لتام" شاید اسم محلی بوده است و"خور" هم شاید "خورد" باشد."لت" به معنی ضرب یا گرز است.

به عقیدۀ نگارنده این سطور، صورت درست ضبط " لتام"، " لکان" است، زیرا دشت لکان در ۷- ۸ کیلومتری شمال قلعه بُست، برسر راه زمینداور ودرجوارشرقی شهرموجوده لشکرگاه قراردارد.وبه گواهی کتب تاریخی، یعقوب لیث در همین دشت لکان با زنبیل شاه کابل، حیله جنگی بکار برده  و او را کشته است. وسپاه او را تار ومارنموده و به بُست بازگشته است. اینکه مرحوم "بهار" « لتام » را محلی در نزدیکی بست دانسته، درست حدس زده است.

فرخی سیستانی، شاعر دربار سلطان محمود وسلطان مسعود غزنوی، درقصیده ایکه به مناسبت سفرخود از سیستان به بُست ودیدار کاخ سلطان مسعودغزنوی درکرانه های هیرمند گفته است، از"دشت لکان" یادکرده، گفته است:

اندرین اندیشه بودم کزکنارشهر بست         بانگ آب هیرمند آمد بگوشم ناگـهان

منظرعالی شــه بـــنــمود از بالای دژ        کاخ سلطانی پدیدار آمد ازدشت لکان

کاخ سلطان مسعودغزنوی درحاشیۀ دشت لکان که رودخانه هیرمند آنرا قطع کرده، واقع بوده است و امروز خرابه های حیرت آورآن گواه عظمت پارینه آن است.

همچنان درصفحه ۳۰۸ متن تاریخ سیستان، "دشت لکان" بصورت " دشت بکان" ضبط شده است، که صورت درست ودقیق آن "دشت لکان" میباشد. درمصرع اول شعر ابن وصیف سکزی که درآغاز نقل شد، کلمۀ "خور" همانا "خورد" است و در صورتی  معنی مصرع تکمیل میگردد که آنرا "لتی خورد بلنگ" بخوانیم، یعنی وقتی زنبیل در دشت لکان با یعقوب لیث روبروشد، یعقوب چنان ضربتی به او زد که خودش نابود و لشکرش پراکنده وخانمانش تباه شد. پس از این توضح مختصر باید بیت مذکور درمتن تاریخ سیستان بدینگونه تصحیح شود:

 

بلکــان آمد زنبیل ولتی خورد بلنگ

لتره شد لشکر زنبیل وهبا گشت کنام

۲- درصفحه ۲۶ متن تاریخ سیستان،ضمن یادآوری از کُـــوَر (ولایات) سیستان، ازخجستان درجمله ولایات سیستان تذکر رفته است. درمحدوده جغرافیائی سیستان به این اسم جایی یا ناحیه یی نیست  ودر گذشته هم نبوده است ، مگر در ولایت بادغیس واقع درشمال هرات، روستایی بنام "خجستان" بوده است که عبدالله خجستانی از آنجا بود. و او همان کسی است که درسال ۲۶۳ هجری برعمرولیث صفاری بشورید و نیشاپور را در خراسان برای خود قبضه نمود. بنابرین خجستان ناحیه یی بوده در بادغیس، نه درسیستان. واما در شمال شرق ولایت فراه ناحیه معروفی بنام گلستان است ، وظاهراً مرحوم بهار درخوانش کلمه "گلستان" دچار اشتباه شده است. بجا خواهد اگرکلمه  خجستان (که روستایی در ولایت بادغیس است،) درمتن تاریخ سیستان به "گلستان" تصحیح شود.

۳- در ص ۲ متن تاریخ سیستان، درسطراول از مؤلف کتاب فضایل سیستان بنام هلال یوسف اوقی نام برده شده ومرحوم بهار در توضیح پاورقی شماره ۱ همان صفحه نوشته است:" این شخص(هلال یوسف اوقی) معلوم نشد کیست. اوق که این شخص منسوب بدانجاست، جایی است بین بست وغزنه واصطخری آنرا"اوقل" ضبط کرده ودرحاشیه بنقل از"ادریسی " آنرا اوق نوشته است. غیراز این جائی دیده نشد ودراین تاریخ مکرر(۲۷بار) این محل ذکرشده است.  بهار باز درصفحه ۳۸۵ (پاورقی ۵) مینویسد که ، اوق، درسیستان بلوکی ورودیست. ودرصفحات بعدی درهمین معنی ذکرشده است. در صفحات مختلف تاریخ سیستان "اوق" در حوادث دلخراش ترکان سلجوقی که درسالهای ۴۷۹ و۴۸۰ هجری  برمحلات شمال هامون سیستان در قلعه جوین وقلعه لاش وقلعه  درق وقلعه برونج وقوقه(کوهگه) وغیره قلاع آن ناحیه رخداده ، نام برده میشود. یکجادرصفحه ۴۰۴ تاریخ سیستان در جمله کارهای عمرانی ایکه بدستور ملک نصیرالدین ملک نیمروز بعد از تهاجم مغول در سیستان صورت گرفته، میخوانیم که: " معمور گردانیدن قلعه سفیددژ، کی معروف است بلاش دراوق ، بدست گرفتن  وعمارت فرمودن" وباز درصفحه ۴۰۸ از "ولایت اوق" نام برده شده که این خود نشانگر  اهمیت اوق است که قلعه لاش وقلعه جوین  متعلق به آن بوده اند.

 به قول "جی.پی.تیت" : جوین دارلحکومه هوکات(اوق) بوده واوق به منطقه پشت در یاچه هامون یعنی لاش وجوین اطلاق میشده است. وامروز طایفه یی درسیستان خود را هوکاتی(اوقاتی) مینامند که بدون تردید منسوب به همین اوق استند.(دیده شود: سیستان، اثرجی .پی. تیت،ص ۶۷، سیستان، سرزمین ماسه ها وحماسه ها، ج۳، صفحات ۳۸، ۲۵۶، ۲۵۷، ۲۷۲)

پس "اوق" ناحیه یی بوده در سمت شمال زرنج ، ونه درسمت غرب بین راه بست وغزنه. وبا "اوقل" متذکره اصطخری هیچ ربطی ندارد.

۴- درصفحه ۱۹۸ متن تاریخ سیستان، جمله یی ناقص دیده میشود که بایست درچاپ های بعدی تصحیح شود.آنجا که یعقوب لیث وعیاران سیستان برضد صالح بن نصر بستی باهم شور وصلاح میکنند وسرانجام میگویند:" حرب ما همی کنیم وشهر آنجاست و ما این را تقویت میکنیم." چنانکه ملاحظه میشود این عبارت ناقص است ومعنی روشنی ندارد. فقط از محتوای عبارت بعدی معلوم میگردد که یعقوب لیث وعیاران سیستان از دست درازی صالح بستی به دارائی مردم زرنج و زجر وشکنجه و مصادرۀ اموال مردم آنجا نا راحت شده و با هم به مشوره می پردازند ومیگویند:" او که باشد که تا کنون دوبار هزارهزاردرم( دومیلیون درهم) از غارت بزرگان سیستان بدو رسیده و اکنون باز غارت خواهد کرد. بُست را و  او را خود چه خطر باشد!"

بهار در توضیح پاورقی شماره ۶ جمله اول مینگارد که"ظاهراً، مادین را تقویت میکنیم". چه "این" راهرگاه  ضمیرآن به صالح بازگردد، درست نیست، چه ضمیراین وآن به ذوی العقول باز نگردد. مگرنادر وبه جای خاص ومرجع دیگرهم برای  ضمیر"این" پیدا نیست واز قراین بایستی "دین" باشد و یا عبارت ناتمام است.

به عقیده اینجانب، نه تنها قسمت دوم جمله ناقص است، بلکه قسمت اول جمله یعنی "حرب ما همی کنیم وشهر آنجاست" نیز ناقص است.ببینید جمله :"حرب ما همی کنیم وشهر آنجاست" معنی درستی به جمله نمیدهد، مگر آنکه منطق کلام را از جملات بعدی متن دریابیم وجمله رابدین گونه تصحیح کنیم :"حرب ما همی کنیم وشهریاری او راست" که دراین عبارت جمله کامل ومعنی آن روشن میگردد. چه مقصود اینست که: ما با دشمنان عیاران می جنگیم، ولی او( صالح بستی ) برشهر و دیار ما پادشاهی میکند. تقویت او از ماست و اگرنه او و بست چندان اهمیتی ندارد که ما از وی احساس خطر کنیم.

واما قسمت دوم جمله"ما دین را تقویت می کنیم"، به عقیده من به جای آنکه ضمیر"این" را "دین" بپنداریم، اگربجای "این" ویا "دین"، "وی" خوانده شود، به صواب نزدیک تراست. زیراکه خبر جمله اینطورتکمیل میگردد:" وما وی را تقویت میکنیم."که البته ضمیر"وی" اشاره به صالح بستی است.چه  صالح به قوت عیاران سیستان بر زرنج مستولی گشته بود وسرانجام هم به زور وقوت عیاران سیستان ودر رأس یعقوب لیث از سیستان اخراج گردید.(رک ص ۱۹۹ متن تاریخ سیستان)

۵- درصفحات ۲۰۷ و۲۰۸ وغیره قلعه "کوهژ" یا "کوهتیز"ضبط شده وموقعیت آن  درحدود قندهارسراغ داده شد که پناه گاه مهم برای یاغیان ضد سلطۀ  صفاریان بوده است. درتاریخ بیهقی "کوهتیز"  به حیث حاکم نشین زنبیل شاه ذکرشده واز سیاق عبارات تاریخ بیهقی معلوم میشود که این محل در نزدیک قندهار بوده است. در حدود العالم نیز نام این محل آمده ونزدیک قندهار سراغ داده شده است. مقصود از ذکر این نام به هردو شکل همانا قلعه "کوهک" در ولسوالی پنجوائی ، نزدیک قندهاراست که خیلی معمور و عمدتاً محل زندگی قبایل بارکزی ومحمدزائی است. بنابرین کوهژتاریخ  سیستان وکوهتیز تاریخ بیهقی باید به "کوهک" تصحیح گردد.

۶- در صفحه۲۸۱ در سطراول در رابطه به گرفتاری طغان آمده است:" آخرطغان را اسیرکردند و به سیستان آوردند بر اشتر وکرسی به پشت شتردر زیر وی نهاده" در مورد کلمه "کرسی" گمان من اینست که اصل آن باید" کوسی" باشد که  معنی آن در زبان پشتوی  مردم محل "نمد" است . نمد، پارچه پشمینی است که از پشم گوسفند یا شترساخته  میشود، واز آن بگونه فرش زیر پای وهم بگونه  پوشش پشمی استفاده میکنند چنانکه چوپانان در زمستان آنرا می پوشند تا خود را  ازسردی هوا محفوظ کنند. منطقاً لزومی ندارد که دشمن را برکرسی (یاکجاوه) بر شترسوارکرده  حمل نمایند ،  ولی اگر بپذیریم که نمد پاره یی برپشت شترگذاشته وبعد او را سوار برچنین شتری حمل کرده باشند تعجبی ندارد و از واقعیت امر بدور نخواهد بود.

۷- درصفحه ۳۶۴ در وقایع سال ۴۲۹ هجری درعهد امارت امیرابوالفضل سیستانی، از شورشی تحت رهبری احمدبن طاهر واسحاق کاژ در محلۀ لشکر یاد شده است.عبارت تاریخ سیستان چنین است: " وبشهر اندر آمد روز آدینه،[پس] احمد بن طاهر واسحاق کاژین وشنکلیان  بسکر دو هزار مرد جمع بد و ببریان آمدند بحرب امیرابوالفضل [وامیرابوالفضل] از داشن برفت وعیاران وسرهنگان وشحنگان، وآنجا حرب کردند، وایشان راغلبه کردند و بسیاری از سالاران ایشان را بگرفت. احمدطاهر واسحاق کاژین بگریختند که کس ایشان را ندید." دراین عبارت روی دو سه کلمه بحث میکنم.

اول- اسامی اسحاق کاژین وشنکلیان به عقیده من دونفر نیست بلکه نام یکنفر است.زیرا درلهجه سیستانی، کاژ یا کاج به معنی چشم کج و احول است. وهرکسی که دارای چشم کج واحول باشد، او را کاج(کاژ) می نامند.به نظرمن این شخص( اسحاق) بخاطر داشتن چشم احول وکج خود بنام اسحاق کاژ شهرت یافته است. "ین" اصلاً "بن" است یعنی پسر وشنکلیان.[معنی شنکل، با کاف فارسی یعنی شنگل، خوش وشادمان است] و"بسکر" دراصل "لشکر" است و آن جایی در بیرون شهر زرنج بوده برای بود و باش لشکریان.

دوم- عبارت "دوهزارمرد جمع شده بُد و ببریان آمدند بحرب امیرابوالفضل" می باید صورت درست آن اینطور باشد:"دوهزارمردجمع شده بود وبه پریان آمدند بحرب امیرابوالفضل"، زیرا که "پریان" نام  شعبه یی از رودخانه هیرمند است که تا کنون به همین نام یاد میشود و  در جنوب زرنج از رودخانه هیرمند جدا میشود و بسمت غرب در بخش سیستان ایرانی جریان می یابد. علاوتاً ممکن است نام محلی هم به اسم پریان بوده باشد که این رودخانه از میان آن میگذشته است و باری میدان نبرد شورشیان با امیر ابوالفضل بوده است. ونیز درصفحات بعدتر (درصفحات۳۸۷- ۳۷۹) "آب بریان" و"آب بزیان" ضبط شده ومرحوم بهار به علت عدم آگاهی از اسامی جغرافیائی محل نتوانسته  صورت درست این رودخانه  راضبط کند. باید درچاپ های بعدی آنرا "آب پریان" یعنی رودخانه پریان خواند و نوشت.

۸- بسکر، سرلشکر= لشکر،باید توجه داشت که درشهرهای بزرگ اوایل عهد اسلامی مانند شهرهای کنونی یک حصه جداگانه دور از شهر برای سکونت لشکریان واهل اداره معین میشد و این مقر عسکری را"لشکر" یا"لشکرگاه" و بزبان عربی "العسکر" میگفتند، چنانکه عسکرمصر، وعسکرمکرم، وعسکر رمله وعسکر نیشاپور نزد جغرافیادانان عرب مشهوراند.(رک: معجم البلدان یاقوت)  در بیرون شهر زرنج نیز یک چنین مکانی بنام "لشکر" موجود بود.

شوربختانه نام این محل درتاریخ سیستان  به استثنای یک بار اغلب بصورت "بسکر" ضبط شده  است. در وقایع سال ۲۹۹ هجری که سیستان توسط سپاه سامانی فتح گردید و امیرسامانی ، سیستان را به پسرعم خود منصور بن اسحاق سامانی داد و او وارد زرنج شد، لشکریان خود را هم به داخل شهر درمنازل وسراهای مردم جابجا کرد و سپس به حصول  مالیات گزاف از مردم پرداخت. یکی از رجال آگاه و زبان آورسیستان بنام محمد بن هرمز(معروف به مولی سندلی) به نمایندگی از مردم شهر به دادخواهی نزد حکمران سامانی رفت و اظهار داشت :"به سیستان رسم نیست که مال بزیادت خواهند ولشکری به لشکرجای باشد که مردمان را زنان و دختران باشد. مردم بیگانه به منزل وسرای آزادمردان  واجب نکند."

 چون حکمران سامانی این سخن نماینده مردم را نشنید، وی با سرهنگان عیاران شهر به مشورت پرداخت و پنج روز بعد مردم برضد حاکم سامانی بشورش برخاستند و دست  به قتل سپاه سامانی زدند و همه را یا از دم تیغ کشیدند و یا مجبور به فرار نمودند و خود حکمران به خانۀ گبری (زرتشتی) پنهان شد مگر دستگیر و زندانی گردید و یکی از بقایای خاندان صفاری  را که کودکی ده ساله بود بنام ابوحفص عمرو، برخود پادشاه کردند. (تاریخ سیستان/۲۹۶- ۲۹۸)

مثال فوق کافی است تا هرجائی که در این کتاب "بسکر" یا "سرلشکر"ضبط شده باشد، به "لشکر" اصلاح گردد.

۹- درصفحه ۳۳۹، آنجا که حسین سرلشکر سامانی از سبکتگین برای فتح شهر زرنج برضد امیرخلف کمک میخواهد وسبکتگین به مدد سپاه سامانی، از راه بست، بسوی سیستان می آید ، در محلی بنام "خان" می رسد، ولی در اثر فرستادن مبلغی دینار از جانب امیرخلف واپس برمیگردد. مرحوم بهار درتوضیح کلمه "خان" درپاورقی شماره ۳ همان صفحه مینویسد:" درحدود سیستان تا بست وغزنه به این نام جایی نیست، لیکن در آن حدود اسم خاش یا خابسار وخاست وخاسان بوده و محل دیگری بنام کرامخان در راه کرمان ضبط شده است و نیز بین راه ها رباط زیادی بود. و رباط را"خان" هم میگفته اند وممکن است این "خان" یکی از آنها باشد. این حدس بهاردرست است که رباط را "خان" هم میگفته اند .

 در هلمند سفلی ، بین رودبار وگرمسیر محل معروفی است بنام "خان نشین" که امروز به عنوان حکومت محلی "خان نشین" از مربوطات ولایت هلمند شناخته میشود و خرابه های  یک قلعه تاریخی هم در آنجا موجود است.

۱۰- درصفحه ۳۷۹ عبارت "رسولان پیش امیراجل ابوالفضل رفتند اندرباغ میمون و او اندر خنب کرکین نشسته بود." درعبارت فوق "خنب کرکین" باید"جنب کلکین"( یعنی پهلوی پنجره نشسته بود) باشد، درغیرآن "خنب کرکین" را میتوان جنب پارگین(جوار خندق) نیز خواند.

۱۱- درصفحه ۳۸۶متن تاریخ، بهار اعراب کلمه "درق" را دراین عبارت:"بازخریدن درق بصدهزاردرم" نگذاشته و درحاشیه شمارۀ ۱همان صفحه، درحالی که گفته است:" ناحیتی است در سیستان، اعراب آن معلوم نشد."باید گفت که این نام امروز هم در محل زنده است و بشکل "دَرگ"( به فتح اول وسکون دوم وسوم) تلفظ میشود وروستای معروفی در مربوطات ولسوالی جوبن است.

۱۲- درصفحات(۲۸، ۲۰۷و۳۶۹) از محلی بنام" سردرۀ هندقانان" که بین فراه وهرات واقع بود،یادشده است. امروزبنام "سردره هندقانان" جایی در سیستان یا نیمروز وفراه وجود ندارد، مگر بنام"اناردره"  درشمال غرب ولایت فراه بصورت یک درۀ تنگ کوهستانی  موجود است که مهمترین محصولش همان میوه خوش مزۀ انار است و به همین مناسبت هم آنرا "اناردره" مینامند. بنابرین "سردره " را میتوان "اناردره" بدانیم ، زیراکه با اختلاف در رسم الخط عربی وفارسی میتوان آنرا به اشکال مختلف نوشت وخواند. و نیز ازاین عبارت تاریخ سیستان برمی آید که موقعیت "سردره" در محل "انادره" موجوده بوده است. چنانکه مؤلف تاریخ سیستان میگوید:"وامیربانصر بخراسان[آمد] وخاتون را بزنی کرد ویکچند ببود. زانجا بازگشت، طغرل حاجب مودودجاسوس بروی بداشت از بست با دوهزارسوارجریده تاختن آورد واو را به "دره هندقانان" بگرفت."(ص ۳۶۹)

واما در مورد"هندقانان" نیز باید گفت که صورت درست  این کلمه نیزمثل کلمات "گلستان" و"اناردره" و"پریان" وغیره غلط خوانده و ضبط شده است .

به ظن قریب به یقین "هند قانان" شکل تصحیف شده  کلمه"افغانان"است وهمان گونه که کلمه"اناردره " بشکل "سردره " در تاریخ سیستان ضبط شده ،وکلمه "گلستان" به نادرستی بشکل"خجستان"(ص ۲۶) ضبط شده، میتوانم بگویم که کلمه "افغانان" نیزدراینجا بصورت نادرست (هندقانان) ضبط شده است که هیچ معنا ومفهومی ندارد. هرگاه این گمانم را قرین به یقین بسازم، از ترکیب هردو  کلمه"اناردره افغانان" بدست می آید که هم درست است  وهم بامفهوم میشود. چنانکه درشهرکابل ، به محلی خاص " ده افغانان" گفته میشود، و دربلخ بنام "ده عربها" ویا " قلعه هندوان" جاهایی بوده است. پس "انادره افغانان" نیز از همین مقوله است که در آن عده ای از افغانان زندگی میکرده اند.

مردم اناردره خود را از افغانان قبیله یوسفزائی میشمارند، وتا هنوزبسیاری  از بزرگان آنان به زبان پشتوسخن میگویند مگر اکثریت شان به لهجه نزدیک به لهجه هراتیان حرف میزنند. مردم اناردره چون در درۀ کوهستانی وسرد تر از سایر نواحی فراه زندگی میکنند، از لحاظ رنگ پوست وچهره و لهجه گفتارخود از سایرباشندگان فراه و نیمروز و سیستان فرق دارند. اینها دارای جلد روشن ولطیف وچهره جذاب و بینی های بلند وچشمان سیاه ونافذ میباشند واز لحاظ هوش وذکاوت خود خیلی هوشیار و زرنگ استند. تاکنون کسی ندیده ونشنیده که یک اناردره ای فریب کسی را خورده باشد. ایشان از کودکی علاقه مفرطی بشغل تجارت وسوداگری دارند و اشخاص  بیکار و فقیر در میان آنان یا هیچ نیست و یاخیلی کم است. به هرحال زیرکی و زرنگی وهوشیاری و زراندوزی ،و سرمایه دارشدن ، یکی از خصوصیات بارز این مردم است. درسالهای قبل از کودتای ثور ، نبض تجارت ودکانداری ولایات فراه و نیمروز و قسماً هرات  دردست مردم اناردره بود و ممکن است اکنون هم چنین باشد. خوشا بحال این مردم  که دارای تحرک خستگی ناپذیر کار وتفکر اقتصادی استند و خود را درچارچوب  چنان نظم و دسپلینی قرارداده اند که گدا و فقیر درمیان آنها وجود ندارد. همواره چنین بادا         

پایان ۲۰ /۶/ ۲۰۰۸

 

 

 

اضافه کردن نظر


شما اینجا هستید: Home یادداشت تصحیح ضروری چند نکته از متن تاریخ سیستان از نظر محمد اعظم سیستانی