پنج شنبه, 28 تیر 1397

دغدغه های فرهنگی/غلامرضا عمرانی

 

 

دغدغه های فرهنگی طنزی زیبا از استاد  غلامرضا عمرانی

 

بزرگی میفرماید مولوی برای هر پرسشی که از ازل تا ابد ممکن است به ذهن انسانها خطور کند، بی برو برگرد پاسخی سنجیده و عالمانه داده است و البته این سخن را ورود پیروزمندانه ی مولانا در هر حوزه ای که گمانش برود و سربلند برآمدن از آن حوزه تأیید میکند؛ آن بزرگ که این سخن سنجیده را درباب مولانا گفته، بسیار به جا نیز گفته است. این را می توان با آوردن نمونه ای مناسب اثبات کرد. نمونه میخواهید؟ حیّ و حاضر؛ این هم نمونه :

 

پیش از نقل نمونه این را بگویم که صدق باورتان بشود که ابدا فکر نمی کردم که حوزه ی حضور مولانا این مقدار گسترده باشد که تا پشت خاک ریزهای فرهنگی هم رسیده باشد؛ اما مطمئنم که شما هم پس از خواندن این مطلب حرفم را بی چک و چانه خواهید پذیرفت.

اصلا از اول شروع کنم؛ موضوع از این قرار است که دغدغه ی فرهنگی از بیخ و بن چیز بدی است؛ آرام و قرار برای آدمی نمیگذارد؛ خنده را از لب های آدمی دور میکند و اشک را در چشم می غلطاند؛ عین قطره های درشت مروارید؛ یعنی این طور میشود که انسانِ دارنده ی دغدغه های فرهنگی خواب و آرام ندارد؛ آه میکشد؛ اشک می ریزد؛ درست مثل دانه های ذرت در تابه ی داغ بالا و پایین می پرد؛ به قیافه اش که نگاه کنی، از همان دو فرسخی داد میکشد که صاحب قیافه درد فرهنگ دارد؛ درد کتابهای خوانده نشده، درد قله های فتح  نشده ی دانش و معرفت، درد بی اعتنایی مردم زمانه به علم و اخلاق و هرچه بی درمان دیگر است. اصلا هم عجیب نیست که همه ی این دردها بر دوش این آدم نازنین دردشناس سنگینی میکند و مرتب مسببان این درد لاعلاج یعنی مردم بی فرهنگ جامعه را به باد فحش و فضیحت می گیرد؛ حق هم دارد؛ اگر نمی داشت که من الان این جا برایش یقه نمی دراندم. پس شما فکر کرده اید این دردها بر دوش که باید سنگینی کند؟ خب؛ معلوم است دیگر؛ سایر مردم که مثل ایشان جوش نمی زنند که چرا بنی نوع بشر کتاب نمی خواند؟ چرا اهل تدبر و تعقل و تفکر نیست؟ پس همه ی این دردها و دردهای دیگری که هنوز من و شما نمی­شناسیم و روح ایشان را مثل خوره می خورد، تنها برعهده ی شانه های مردانه ی ایشان است و فقط همین ایشان است که می تواند چنین بار سنگینی را بر دوش بکشد. اصلا قیافه اش، حرکات و سکناتش، وجناتش، همه و همه نماینده و نشان دهنده ی همین درد بزرگ است.

 

شما که ایشان را خوب می شناسید؛ یقین دارم؛ نفرمایید نه؛ ایشان همان آدم دل نازکی هستند که بارها با شما بحث های خیلی سنگین را آغازیده اند مبنی بر این که تا کی باید این مردم با کتاب بیگانه باشند؟ تا کی باید از دنیای پیرامون خودشان غافل باشند؟ افسوس و صد افسوس که مردم به حرفهای دلسوزانه ی ایشان که هر واژه اش یک اشرفی، و بلکه هم بیشتر، ارزش دارد تره هم خورد نمیکنند؛ نه؛ شما را به خدا؛ شما بگویید بی تعارف، آیا این آدمهای حرف نشنو ناسپاس نیستند؟ خداوند چنین نعمتی را  منظورم همین بزرگوار است مفت و مسلم، به شما داده و شما قدر این آدم را نمی­دانید؟! حقا که ...!

چرا جای دور بروم؟! شما فکر نمیکنید که همین آدم، با همین دغدغه ­هایش اگر ساکن یکی از همین بلاد کفر می بود، به احترام همین دغدغه های فرهنگی ایشان، الآن برایشان، شربت به لیمو می آوردند و چه و چه و چه؟!

 

همه چیز به کنار؛ این آدم دلسوز که از بس غصه ی شما مردم را خورده تمام استخوانهای تنش فردا در گور هم از دست بی توجه ی شما میلرزد، در آن دنیا از شما شکایت نخواهدکرد که این همه راهنماییتان کرد، این همه برایتان موعظه خواند و پندتان داد که ای خلایق چرا شما اصلاح نمی شوید، چرا شما کتاب نمی­خوانید، و ...؟ آن وقت شما چه پاسخی دارید که به او بدهید؟ چه عذری در پیشگاه خدا برای رعایت نکردن مواعظ ایشان خواهید آورد؟

 

نصیحت و دلسوزی که مفت مفت نیست؛ بالاخره خرج دارد؛ ایشان را که می بینید، به قیافه ی شاداب و سرشار از ویتامینشان نگاه نکنید و همین طور بی مطالعه و الله بختکی پیش خودتان نتیجه نگیرید که چون رنگ رخساره شان چنین و چنان است، یعنی سرخ و سفید است، پس خودشان کتاب نمی خوانند!

من ضامن اگر این حرف درست باشد؛ ایشان بسیار هم خوانده؛ مگر همه ی خواندنها باید وابسته به کتاب باشد؟ نه که نه! ایشان از رخساره ی افراد خیلی چیزها میخواند که من و شما نمیتوانیم بخوانیم. اینها خواندن نیست؟ اگر نیست، پس چیست؟ ها؟ جواب بدهید دیگر!

این طور آدمها وقت نازنین خودشان را که نباید به خواندن کتاب هدر بدهند؛ کتاب خواندن مال آدم­هایی مثل من و شماست که هنوز غوره ایم؛ ایشان که مویز شده اند که نیاز به این و مثل این ندارند. من از زندگی این طور آدمها خیلی چیزها میدانم؛ شاهد هم دارم؛ مثلا یکیش همین آقای فیروزکوهی خودمان که کم مانده بود دیروز، سر و مر و گنده زیر فشار نصیحتهای یکی از همین دوستان قالب تهی کند؛ میفرمود و از سر دلسوزی هم میفرمود و اصلا هم قصد مطرح کردن خودش را نداشت؛ به فرمایش خودشان به اندازه ی کافی مطرح هست بحمده و تعالی! هیچ نیازی هم ندارد که مطرح شود؛ فقط دلش برای سیستان می سوخت؛ چه سوختنی! جلز و ولزّش تا آن طرف خیابان میرفت که فلانی، چرا این مردم اصلاح نمی شوند؟ چرا دغدغه ی فرهنگی ندارند؟ چرا مثل من فکر نمیکنند؟ درست است که من از بس غم این مردم را خورده ام، در تمام عمر حتی یک بار هم فرصت نکردهام کتاب بخوانم! شوخی نیست جناب ! فرصت نکرد ه ام اگر من هم کتاب میخواندم، کی فرصتی باقی می ماند که  به دغدغه های فرهنگی ام بپردازم؟

راست میگفت؛ من حیّ و حاضر شاهد که راست میگفت؛ میفرمود ، تنها شما نیستید که نصیحتم میکنید که این همه غصه ی مردم را نخورم؛ اهل منزل هم نصیحت میکنند که مبادا عاقبت این غصه کار دستم بدهد. میز غذا را که می­چینند، انگار نه انگار؛ شما که غریبه نیستید؛ تا دستم به ران بوقلمون میرود، چهره ی مردم بی اعتنا به فرهنگ پیش چشمم مجسم میشود و باور بفرمایید هیچ لذتی از آن سفره ی هفت رنگ نمیبرم. مگر می­شود که آدم این همه بی توجه ای به فرهنگ را از این مردم ببیند و در فکر لذت بردن از سینه ی تیهو و ران بوقلمون و جگر کبک باشد؟ عینا انگار داری کاه میخوری یا علف. من که باور کردم؛ شما را نمیدانم.

 

میفرماید تا همه ی ما دست به دست هم ندهیم و این آفت بی فرهنگی را از میان نبریم، حلاوتی در زندگی باقی نمی ماند. میپرسم چه راه حلی ارائه میفرمایید؟ میفرمایند یعنی خود مردم نمی دانند چه باید کرد؟ می دانند، میدانند چه باید کرد؟ میدانند ؛ سالهاست که من دارم موعظه شان میکنم؛ همین حرفها را بارها به این ها گفته ام؛  اثر ندارد؛ میدانید؟ اثر ندارد!

اکنون مدتهاست ایشان را پریشان خاطر و افسرده می بینم؛ حتی زمانی که به دسته چکهایش نگاه میکند، میفرمایند چه فایده دارد آقا؛ چه فایده دارد که این همه پول داشته باشی و کتاب نخوانی و یک جو دغدغه ی فرهنگ نداشته باشی؟! دسته چکش را برمیدارد؛ خودنویس تمام طلایش را روی یکی از برگهای چک میگذارد و رو به من میکند و می پرسد:

چه قدر بنویسم آقا، شما بگو! بگو رودرواسی نکن، بگو!

گل از گلم میشکفد؛ می گویم مشکل حل شد؛ خدا را شکر؛ بالاخره یک نفر از میان این خیل پولداران و پولسازان پیدا شد؛ درد 

   بی فرهنگی را تا عمق استخوانش حس کرد و همین الآن است که یک چک دانه درشت می نویسد و به شکرانه ی درآمد سرشارش به من می دهد که به نام او دست کم هزار جلد کتاب ناب بخرم و همان طور که بارها گفته ام، میان کتاب دوستان کم  درآمد و عاشقان کتاب توزیع کنم تا این درد بی فرهنگی و دغدغه ی راستین ایشان کاهش پیدا کند.

سخت در رویاهایم فرو رفته ام که صدای محزون و غمگین ایشان بلند میشود که:

نگفتی چه قدر بنویسم؛ رودرواسی نکن؛ هرچه باشد، بگو.

هنوز نگفته ام چند میلیون که میفرمایند:

همین؟ خیلی مرا دست کم گرفته اید ؛ همین؟ ده میلیون؟

بعد هم آهی چنان بلند میکشند که دل و جگر بوقلمون کباب میشود و یک راست می آید سر سفره در برابر ایشان و ایشان که دل و جگر بوقلمون را داغداغ دوست دارند، آهی چنان سوزناک می­کشند که نزدیک است مرا هم بسوزانند. غلط نکنم دل و جگر سرخ شده ی بوقلمون خیلی هم بی تاثیر نبود!

ایشان همچنان که خودکار طلایشان را در میان انگشتان میچرخانند، ناگهان دسته چک را می بندند؛ محکم روی میز میکوبانند و میفرمایند:

نه؛ عزیز دلم؛ آقایی که شما باشید؛ مگر این پنجاه میلیون و صد میلیونی که من بدهم، دردی از این مردم دوا میکند؟ نه که نمیکند؛ کار از بیخ و بن خراب است؛ گره اندر گره اندر گره است؛ نه ؛ این قدر ساده نباشید؛ این درد بالاخره مرا خواهدکشت.

بعد هم خودنویس تمام طلا را با دسته چک داخل کشو میگذارد؛ درش را قفل میکند و ادامه می دهد:

 

گفتم که نمی شود؛ این ده بیست میلیونی که من بدهم، وسمه بر ابروی کور است ؛ چه فایده دارد؟ مگر کار فرهنگی با همین بیست و سی میلیون حل و فصل میشود؟ نمیشود ؛ اما شما شاهد زبانم باش که این درد یک روز بالاخره مرا خواهدکشت. من اگر شهید هم شدم، حتما شهید همین دغدغه های فرهنگی خواهم شد.

 

بعدهم از فرط غم و غصه چنان قیافه ی مادرمرده ه­ا به خودش گرفت که دیگر تاب نگاه کردن به ایشان را نیاوردم؛ آهسته آهسته برخاستم و تا این دغدغه های فرهنگی مرا هم نکشته، زدم به چاک. آخر فقط باید بود و دید که این دغدغه های فرهنگی با آدمی چه میکند. چشمتان روز بد نبیند !

ای دل غافل؛ دیدی که چه طور شد؟! این دغدغه های فرهنگی دامن مرا هم گرفت؛ اصلا پاک یادم رفت که من میخواستم با شما درباره ی توانمندیهای فکری مولوی صحبت کنم که حرف به این جا کشید. حالا با هم برگردیم سر همان گپ اصلی. موافق که هستید؛ نه؟

باشد؛ برمیگردیم؛ جناب مولوی  داستانهای شیرینی دارد از همین دغدغه ها؛ البته این یکی که من میخواهم برایتان بگویم، دغدغه ی فرهنگی از نوع «سگانه» است و البته فرق چندانی هم ندارد! موضوع از این قرار است که:

یک مرد عرب سگی دارد که در حال جان کندن است. سر راه نشسته است و برای سگ خود گریه می‌کند. آقایی که شما باشید؛ نه، آقای دیگری از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم دارد جان می‌دهد. میفرمایید گریه هم نکنم؟ این سگ،  شما نمی دانید چه سگی بود؛ های های های! روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد ؛ های های های! مرد پرسید: بیماری سگ حضرت عالی چیست؟ زخمی دارد؟ درد بی درمانی دارد؟ عرب آه کشان و اشک ریزان درست مثل همین دوست  خودمان که دغدغه ی فرهنگی داشت گفت: نه ، بیچاره از گرسنگی دارد می‌میرد ؛ های های های! مرد گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

نگران نباش؛ درست که نگاه کرد، دید یک کیسه که نه، یک جوال پر در کنار دست مرد عرب گذاشته و به آن تکیه داده است. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن ؛ های های های!. گدا گفت: عجب؛ این همه نان؛ چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

عرب گفت: آخر، آخر؛ راستش از شما چه پنهان؛ نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است ؛ های های های! لیک هست آب دو دیده رایگان؛ های های های!  درست مثل همان دوست آقای فیروزکوهی خودمان که دغدغه ی فرهنگی داشت یادتان که هست من هم برای سگم هر چه بخواهد و بخواهم گریه می‌کنم. تا دلت بخواهد ؛ های های های! 

گدا گفت : ای خاک بر سر تو! به غول خود حضرت مولانا خاکت بر سر ای مشک پر باد! گریه کن تا جانت بالا بیاد؛ درد تو هم لاعلاج است؛ و باز هم ادامه داد:

درست مثل همان دوست ما؛ یادت هست که دغدغه های فرهنگی نمی گذاشت یک ران بوقلمون خشک و خالی از گلویش پایین برود؟ جناب عالی هم رونوشت برابر اصل همان بنده ی خدایی؛ خداوند شما را در آخرت با هم محشور کند.

این تکه از داستان را حضرت مولوی فراموش کرد بگوید که

عرب فرمود ای مرد تو که دعا میکنی دعا کن که در آن دنیا همین سگم محشور باشم؛ خیلی دوستش داشته­ ام؛ دغدغه ی تمام عمرم همین بوده و هست و خواهدبود! مرد رهگذر در پاسخ گفت:

نگران نباش؛ همه با دغدغه هایشان محشور خواهند شد! شما هم!

اضافه کردن نظر


شما اینجا هستید: Home یادداشت دغدغه های فرهنگی/غلامرضا عمرانی