پنج شنبه, 28 تیر 1397

بیان خاطره در گفت گویی صمیمی بین من و بابا !

 

به بابا گفتم چرا می روی جبهه ، گفت حضرت امام تکلیف کرده ، گفتم بابا ، ما که از جبهه خیلی دوریم ، نه هواپیماهاشون به اینجا می رسه نه موشک هاشون ،

در همون عالم کودکی و نوجوانی که داشتم ،

بابا یک نگاهی به من کرد و گفت :

اگه یه روز یه دزد اومد تو خونه چکار می کنی ؟

گفتم ، می زنم داغونش می کنم ،

گفت :

حالا دشمن هم یک دزده ، که وارد شهرها و خونه های مردم مون شده ، وارد کشور مون شده ، و‌.‌‌‌....

رفت و پشت سرش هم من رفتم ثبت نام کنم ، اما هم سنم کوچیک بود و هم جثه ضعیفی داشتم . به هر حال خواستن توانستنه ،

سن رو با دستکاری شناسنامه دو سال بزرگتر کردم ، اما جثه رو چکار کنم ،

تو دو تا از اعزامها ، از اتوبوس پایینم کردند ، اما برا بار سوم فهمیدم چکار باید بکنم ، تو اتوبوس رفتم زیر پای بچه ها ،

مأمور اعزام آمد داخل اتوبوس و خوشبختانه منو ندید ، و این برام پیروزی بود ،

به هر حال وارد پادگان آموزشی و بعدش هم منطقه جنگی شدم ،

حالا بابا هم تو منطقه است ، و من باید در اولین فرصت ، اونو زیارت کنم ، و این اولین فرصت ، هیچ وقت نصیبم نشد ،

بعد از مدتی و بازگشت از عملیات ، رفتم ایستگاه صلواتی که یک تماسی با خانواده ( مادر و دو خواهر کوچیکه و یک داداش  سه ساله ) بگیرم .

در آغاز تماس ، گوشی رو آبجی کوچیکه پنج ساله ، بر داشت و تا صدای منو شنید ، زد زیر گریه با این واژه ها : داداشی کجایی که بابا شهید شده ،و بعد فهمیدم که ۱۸روزه که بابا شهید شده بود .

من هم بعد از مدتی به اسارت در آمدم ، با همون جثه کوچیک یعنی ۱۴سالگی وارد جبهه شدم و در ۱۷سالگی هم به اسارت دشمن در آمدم .

بر اثر مشکلاتی که در اسارت داشتم از جمله عدم تحمل شکنجه های سخت (  کتک زدن با ، انواع کابل و باتوم برقی و چوب تر ، زنجیر و شلینگ و نبشی و مفتول و . . . ، عدم بهداشت و مراقبت از زخمهای چرکین ، و ..... ، عدم رسیدگی به بیماران ، علی الخصوص بسیجی در بیمارستان ، ( آخه یه چند ماهی رو هم در بیمارستان الرشید بغداد بستری بودم و از نزدیک نحوه درمان شون رو می دیدم ، شاید باور نکنید ، اما به چشم خودم دیدم که برخی از پزشکان بعثی به سوگند               هم که خورده بودند عمل نمی کردند ، آنها بارها از یک سرنگ و سر سوزن برای چند مجروح استفاده می کردند( .

بالاخره صبر و مقاومت ما جواب داد ، و با درایت مسؤلین متعهد کشورمون ، که باعث شده بود جلوی زیاده خواهی های صدام را بگیرند ، و سرانجام او ( صدام ) اعتراف کرد که ایرانیها به آنچه که می خواستند رسیدند ، یعنی عزت و سربلندی ، و این بزرگترین پیروزی یرای ما بود و در ادامه تبادل اسرا ، آخرین گروهی بودیم که پا به میهن اسلامی نهادیم ،

من با اون مشکلاتی که داشتم زیاد نتونستم دووم بیارم و حالم رو به وخامت رفت و اعزام به تهران و عمل های متعدد جراحی و حتی قطع امید کردن پزشکان از ادامه درمان ،

اما ، دکتر اصلی کسی دیگریست ، آری ، (( هو الشافي )) ، یه روز بعد از سه ، چهارماه بستری ، پزشک متخصص طبق روال همه روزه ، اومد و یه سر سوزن زد به شصت پام ، و در کمال ناباوری دید که انگشت پام یه تکون کوچیکی به خودش داد ، نمی دونید ، اون دکتر متعهد چه اظهار خوشحالی می کرد ، گفتم چی شده دکتر ؟

گفت : بحمدالله شما حالتون رو به بهبودیه ،

جند سالی گذشت ، ازدواج و بچه و زندگی و کار ، تا اینکه بعد از مدتها مجددا دردهام تشدید پیدا نمود و اینبار دیگه تو خونه بستری شدم ، در همین احوالات بودم که چند تن از دوستان آمدند عیادتم و تشویقم کردند که چرا ادامه تحصیل نمی دم ، گفتم من با این وضعیت ؟ گفتند از شما بدتر هم بودند که الان دارند در سطح ارشد فارغ التحصیل می شن  ,  هیچی دیگه ، منم تصمیم گرفتم و در همون سال کنکور آزاد شرکت کردم و در رشته مورد علاقه ام ( علوم سیاسی ) ادامه تحصیل دادم ، با اراده ایی که داشتم ، حتی بعضی وقتا ، می دیدم که در گوشه و کنار ، بر و بچه ها با هم می گن ، جانبازه ، بهش نمره می دن ، اما این کنایه ها نتونست خللی در تصمیمم وارد کنه ، حتی بهشون می گفتم ، من استاد رو می بینم برای نمره ، اما نه برای نمره قبولی ، به استاد می گم ، اگر ۱۸گرفتم ، بهم ۲۰بدید ، و اونها بهم می خندیدند ، اما در آخر ترم ، با معدل الف من مواجه می شدند ، و این اراده من شده برای اون جوونها یک انگیزه ، تا اینکه در شش ترم تحصیلی با معدل بالا موفق به اخذ مدرک کارشناسی شدم و باز هم مصمم به ادامه در سطح بالاتر ، در ارشد پذیرفته و موفق شدم ، کارشناسی ارشد رو هم اخذ نمایم .

آری ، به قول معروف خواستن ، توانستنه

الآن هم در حوزه های سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی فعالیت می کنم .

این بود خلاصه ایی از زبانحال پدر بزرگوارم  آزاده و جانباز ۷۰٪  علیرضا ضابطی فرزند شهید محمد علی ضابطی که عینا ارسال نمودم ‌.

امیدوارم من نیز به عنوان یک فرزند آزاده و جانباز و همچنین نوه ی شهید ، در کنار دیگر هم سالانم از هر قشر و سلیقه ایی ، همواره در خدمت نظام ولایی جمهوری اسلامی باشم .

با تشکر

 

محمدعلی ضابطی فرزند آزاده و جانباز ۷۰٪علیرضا ضابطی و نوه ی شهید معزز محمدعلی ضابطی ، دانشحوی ترم پنجم مدیریت دولتی دانشگاه آزاد شهرستان زابل

اضافه کردن نظر


شما اینجا هستید: Home یادداشت بیان خاطره در گفت گویی صمیمی بین من و بابا !