پنج شنبه, 28 تیر 1397

متن سخنرانی استادعمرانی در جشنواره شعر هامون

متن سخنرانی استادعمرانی در جشنواره شعر هامون :

 

شبی با هامون

سلام بر شما فرهیختگان

اکنون که فرصتی دست داده و به مناسبت دیگری، به نیابت از دوستم، جواد محمدی خمک آمده‌ام تا دل‌مویه‌ی ایشان را، در باب هامون به شما هدیه کنم، اجازه می‌خواهم چند کلمه نیز درباره‌ی هامون- که دلیل حضورمان در این جاست- به حضورتان پیشکش کنم.

پیش از آن از شما اجازه می‌خواهم بپرسم آیا در پهنه‌ی جهان هستی، از دیروزِ حماسه و تاریخ تا امروزِ واقعیت و عینیت جایی را سراغ دارید که 99999 فرشته[i] در آن به نگهبانی از گوهر ارزنده‌ای گمارده شده باشند تا آن را پاس دارند و از گزند اهریمنان بدورش بدارند؟

می‌دانم که پاسخ شما منفی است؛ اما ما مردم سیستان سراغ داریم؛ آن جا هامون است و آن گماشتگان، آن فرستادگان الهی از آن گوهر یک‌دانه در همان جا مراقبت خواهند کرد؛ از آن گوهر یک‌دانه‌ای که می‌آید؛ از آن برتر، از آن بهتر، از آن کسی که مثل هیچ کس نیست؛ از آن کسی که خواهد آمد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد؛

هامون از یک دیدگاه عادی که بنگریم، یک دریاچه است؛ یک محیط زیست است؛ یک کوثر زلال یک‌دانه است؛ جایی است که گرچه ممکن است در پهنه‌ی هستی بتوان نمونه‌هایی برای آن آورد؛ اما مثل هیچ جای دیگر نیست؛ همانند خویش است و دیگر هیچ!

هامون در قلب خویش یک گوهر یک‌دانه‌ی دیگر نیز دارد؛ یک بشقاب ته گود بردارید؛ آن را از آب کوثر و زمزم پر کنید؛ یک قالب پنیر در آن بگذارید و آن گاه تمام آن را، درون و برون آن را، به مدد سلیقه‌ی زیبایتان، به زیباترین شکل ممکن، با سبزه تزیین کنید؛ این می‌شود هامون؛ جایی که مثل هیچ جای دیگر در پهنه‌ی گیتی نیست و هیچ جایی نیز به آن ماننده نیست؛ نمی‌تواند باشد؛ آن قالب پنیر یکی از پرآوازه‌ترین و خوش‌نام‌ترین آفریده‌های خداست؛ جايگاه نيايش‌هاي شبانه‌ي زرتشت، کوه خدا، کوه خواجه، کوه اوشیدا[ii]، کوه کُک کُهزاد و دلیری‌های رستم و هزاران حماسه‌ی بی‌بدیل، کوه شادخواری‌ها و شادمانی‌های بی‌ریا و خودجوش و بی‌بهانه‌ی مردم سیستان در روزهای خوش و شیرینِ همه‌ی فروردین‌های همه‌ی هزاران سالی که بر ما و بر این سرزمین گذشته‌است. کوهی که دست کم در سه شریعت سترگ الهی از تقدسی همه‌سویه برخوردار است؛ کوه سه مغ بزرگ که از آن جا، برگزیدگان سیستان، نوید میلاد حضرت مسیح را برای اورشلیمیان می‌برند و چشم و گوش جهانی را بر این مژده بشارت می‌دهند؛ و ... امّا هيهات، هيهات، هيهات؛ كه امروز «خواجه»، آنتنها كوه بلند و مقدّس دريا، رخش زانوبه‌خاك‌داده‌ي رستم را مانَد بي‌سوار و بي‌شهسوار، بي‌توش و بي‌توان و بي‌رمق و بي‌نفس از تشنگي؛ آخر، حيات او را نيز به سابوري بسته‌اند در ازل؛ و هر آن دم كه شاه‌رگش را، هلمند مغرور را، هلمند سرفراز را، سمند سركش صاعقه‌وار شرق را، «... هلمند باشكوه و فرهمند را  كه خيزاب‌هاي سپيد برانگيزد و سركشي كند و به سوي درياچه‌ي كيانسي روان ‌شود ... كه نيروي اسپي از آنِ اوست؛ كه نيروي اشتري از آنِ اوست؛ كه نيروي مردي از آن اوست؛ كه فرّ كياني از آن اوست»،[iii]به دشنه‌ي تدبير شوم سياه‌كاران مي‌بُرند،

رخش نيز

كند و زنجير بر زانو

بر خاك فروافتاده

در چاه شغادان نابرادر

 گردِ نااميدي ‌بر سر مي‌ريزد و سينه بر خاك مي‌دهد.

 

آنچه این جا، در برابر چشمان بینای شما تصویر کردم، چهره‌ی این جهانی هامون است؛ نمود ظاهری هامون است؛ همان که هم با آدمی بر سر مهر است و هم با گیاه و هم با جانور.

با آدمی از آن روی که این زیبای شگفت‌انگیز به مدد شاهرگ حیاتش، هیرمند، سرزمینی می‌سازد به نام سیستان، یازدهمین سرزمین نیک اهورامزدا که یکی از برکات ظاهری‌اش آن است که گفته‌اند «انبار غله‌ی آسیا»ست.

این را ما نگفته‌ایم و ما هم ادعا نکرده‌ایم؛ کسانی گفته اند که وجب به وجب این سرزمین زرخیز را، به امید مطامع دیگر، وجب کرده‌اند و به اسرار نهانش نیک پی برده‌اند؛ اما من می‌گویم این سخن را باور نکنید که سیستان انبار غله‌ی آسیاست؛ نه؛ باور نکنید! اصلا واقعیت ندارد!

سخن درست را از من بشنوید؛ من در برابر این جمع به شما زبان می‌دهم و براساس شواهد و مدارکِ درست و دقیق ادعا می‌کنم که اگر هامونی باشد و زنده و سرفراز باشد، و مدیریتی باشد و دل‌سوزی‌ای باشد، آن گاه سیستان در سایه‌ی پراز برکت هامون «انبار غله‌ی جهان» خواهدبود! شک نکنید!

ادعاهای دیگری هم دارم؛ بر آنچه گفتم، می‌افزایم که سیستان می‌تواند افزون بر انبار غله‌ی جهان، انبار پروتئین جهان هم باشد؛ بی اغراق و بی گزافه‌گویی؛ و همه نیز بر گرد کاکل همین هامون می‌چرخد؛

از گاو سیستانی چیزی شنیده‌اید؟ می‌دانید که این گاو در شرایط مناسب از نام‌آورترین گاوهای جهان یعنی نژادهای هولشتاین هلند، براون سویس و شاروله‌ی فرانسه برتر است؟

آیا می‌دانید که این گاو بی هیچ هزینه‌ی سنگین یا مراقبت ویژه‌ای، فقط با استفاده از برکات خدادادی دریاچه‌ی هامون به زندگی ادامه می‌دهد و بی مراقبت خاصی می‌تواند در دریاچه رها شود و سر سال نو با یک یا حتی دو گوساله برگردد؟

یکی از زیباترین صحنه‌ها و نمودهای دلکش زندگی در سیستانی که من و هم‌سالانم دیده‌ایم و هرگز از خاطرمان نخواهدرفت، صف بلند بي‌گسست شيركش‌ها، زنان نجیب گاوداران ساکن آبادی‌های داخل هامون بود که هر روز صبح، در شهر زابل نواي زندگي مي‌نواخت و بركت نيزارهاي سرشار هامون را از آن جا به شهر هبه مي‌كرد.

آیا می‌دانستید که ماهی بومی هامون- که درشمار بهترین انواع ماهیان آب شیرین است- بی نیاز به هیچ ترفند ویژه‌ای تنها و تنها با استفاده از برکات دریاچه‌ی هامون می‌تواند به زاد وولد ادامه دهد و دنیایی را از نعمت وجودی‌اش بهره‌مند سازد؟ درحقیقت می‌توان ادعا کرد که هامون بزرگ‌ترین حوضچه‌ی پرورش رایگان یکی از بهترین و لذیذترین ماهی‌های جهان است.

خرمن خرمن ماهی هامون را درنظر بگیریم که هر روز، از نیزارهای هامون به شهر زابل و دیگر شهرهای ایران سرازیر می‌شد. نمونه را همین مایه کفایت می‌کند.

آیا می‌دانستید هامون، این هفتمین تالاب بین‌المللی جهان، دومین و مهم‌ترین مسکن و زیستگاه هزاران هزار مرغ مهاجری است که هر سال، دست کم پنج شش ماه عمرشان را در این سرزمین، در این دریاچه می‌گذرانند و با وجود خود، شادی و سرزندگی و امید و برکت و زیبایی برای این سر جهان به ارمغان می‌آرند؟ اینان از شمالگان جهان با صدها هزار امید به این جا پرواز می‌کنند تا در این زیستگاه خوش و خرم و پر از برکت به زاد وولد بپردازند و جهان هستی را از شادمانه‌ترین سرودهایشان سرشار سازند و زندگی و امید به مردم هدیه کنند؟

آن گاه که آسمان سیستان سرریز بال و پر این پرندگان افسونگر می‌شود و آن‌گاه که در هر جر و جوی و هر سبزینه و کشتگاهی صدها و صدها از این افسونگران به جست و خیز و بازی و تماشا می‌پردازند، هیچ تابلویی را در جهان نمی‌توان با آن مقایسه کرد. هیچ؛ دقیقا هیچ تابلویی نیست که بتواند با آن قیاس شود. آیتی از زیبایی خدادادی است.

هامون حتی بر زبان هم اثر نهاده‌است؛ سرانگشتی برخی از خرمن واژه‌هایی را می‌شمارم که زاییده‌ی هامون است و اگر روزی به‌جد هامونی درمیان نباشد یا هامون در عزاي مرغ و ماهي و سبزه و آب و موج، برای همیشه به‌سوگ بنشیند، بسياري از واژگان و اصطلاحات وابسته به آن نيز هم‌چون مرغ و ماهي و سبزه و آب و موجش ازميان خواهدرفت:

همين امروز هم ديگر هيچ جوان و نوجواني واژه‌هاي «چُنگ» و «رُنگ» و «تِنگ» و «شِنگ» و «پاتْك» و «تْراتْك» و «شيله» و «په‌چو» و «توتن» و «تختك» و «خُلك» و «بُلك» و «تي‌وَرگ» و «الياسك» و «باغك» و «بلقي» و «جَلق» و «جيغك» و «بيستوني» و «چور» و «تغلّك» و «جوجوَك» و «بوك» و «پُچ» و «پَلّه» و «په‌نير» و «تْروتْك» و «مْروك» و «تزگ» و «توت» و «توتّك» و «تيبرگ» و «نی‌بند» و «درپه‌توک» و ... را نمي‌شنود؛ اين واژه‌ها و صدها واژه‌ي سيستاني وابسته به آب، از فرهنگ مردم اين سامان دارد رخت برمي‌بندد و هيچ واژه‌ي ديگري نيز جاي آن‌ها را نمي‌گيرد.

یک موضوع اساسی دیگر، جایگاه زندگی در دل هامون است؛ شاید با آنچه تاکنون گفتم، چنین بیندیشید که هامون فقط جایگاه زیست ماهیان و پرندگان و گاوان بی‌نظیر سیستانی است؛ نه؛ چنین نیست؛ به این سیاهه که بخشی از یک سیاهه‌ی بلندتر است، توجه کنیم:

اشتر کشته، اوتاق كه لُ، برنگ، برنگك، بَشِ دلبر، پسو، پوزك، پیشک، تخت خان، چروکی، چغکی، چُنگ خان، چُنگ روغنی، خادرونی، خاریکه، خَـــــلْ گُشكي، درد دل، دشت سیه، دشتک، دشت یکه، دک خار، دک گز، دهنه نمکی، رونگ خائه لمش، ریگ آب، ریگ شاخان، زورکن، سرخ گزی، سر سنگ، سرشوری، سرشیله، سرِکال، سنگر، سنگل، سوزکم، شند بلند، شند پایین، شورود، شیله لکی، غرغندو، قوچیکه، کته گز سفلی، کته گز علیا، کرق بهرک، کرق کل، کل گنج، کنگ حیدر،گزیکه، گُندان، لگزی، لورگ تراتکی، ميش‌كُشي، میوکنگ، مسکه‌ای، نیش نرّویی،

این‌ها که برمی‌شمارم، نام آبادی‌ها و زیستگاه‌های انسانی است که عمدتا در دل هامون یا معدودی نیز بر کرانه‌های آن جای دارند. در این زیستگاه‌ها درست همانند دیگر جای‌های این جهان آدم‌هایی می‌زیند که نافشان را به هامون بسته‌اند و بر سر گیسوی هامون امید دراز بسته‌اند و مباد آن که روزی دستی از سر ناراستی یا آتش‌بادی سوزان دستشان از این امید نومید سازد- که بریده باد-!

این‌ها که گفتم، اندکی از برکات هامون است؛ هامون بسیار بیش از این‌هاست؛ اینک که در برابر شما «اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران»، به این نکته می‌پردازم که آیا می‌شود این هامون فقط و فقط از آنِ ما باشد؟!

ساده‌اندیشی است اگر چنین بیندیشیم و ساده اندیشی است اگر فکر کنیم آنان که روز و شب سودای آن می‌دارند تا لقمه از این و آن بربایند، بگذارند که این آب خوش از گلوی ما و تنها هم از گلوی ما پایین برود؟! یک ضرب‌المثل سیستانی می‌گوید: «نان گندم به دست بچه‌ی یتیم حیف است». اگر چنین نیست، پس چرا:

«انجمن‌ها كرد دشمن؛

«رايزن‌ها گرد هم آورد دشمن؛

«تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،

«هم به دست ما شكست ما برانديشند.

«نازك‌انديشانشان بي‌شرم؛

«-كه مباداشان دگر، روز بهي در چشم-

«يافتند آخر فسوني را كه مي‌جستند!

هامون یک بند ناف دارد؛ یک شاهرگ حیاتی دارد؛ هیرمند. اگر قاطعان طریق، هیرمند را ببرند، شاهرگ زندگی هامون را بریده‌اند؛

بریدن این نبض، این شاهرگ زندگی هم بسیار ساده است؛ خواهم‌گفت. اندکی صبر کنید.

نخستين بار دانشمندان آمريكايي دريافتند كه هيرمند هر دوازده سال يك بار تغيير مسير مي‌دهد و اين خبر به گوش نامحرماني رسيد كه به طمع كلاهي از اين نمد كه نه؛ به طمع تمامي نمد به اين سوي جهان آمده بودند. يك استخوان لاي زخمي ديگر! مثل اروند، مثل دجله، مثل فرات ؛ مثل هر رودي ديگر در هر جاي ديگر جغرافياي جهان كه بتوان آن را گل‌آلود كرد و از آن ماهي گرفت؛ كه بتوان از جابه‌جا شدن طبيعي آن مناقشه آفريد. اين بار قرعه به نام هيرمند افتاد و شد آنچه نمي‌بايست مي‌شد؛ و در نهايت، به سيستان «همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيد»!

نامحرمان یک‌باره با خوش‌حالی فریاد برآوردند که:

چه قدر خوب! هیرمند تغییر مسیر می‌دهد!

آخر تا يكي دو قرن پيش، هيرمند به دست خود، به خواست خود، مسيري را اختيار مي‌كرد و به خواست خود، از آن مي‌گذشت و لاجرم شهرهاي روييده بر ساحل پربركتش را نيز- كه هميشه در تاريخ وابسته به آب بوده است- با خود كوچ مي‌داد؛ اما از اين يكي دو قرن به اين سو ديگر اين خود هيرمند نيست كه به خواست خود اين سو و آن سو مي‌رود؛ نه؛ مي‌برندش؛ مي‌برندش و اين بردن را دست‌مايه‌ي بسيار غوغاسالاري‌ها مي‌كنند.

گفتم که بریدن نبض هیرمند بسیار ساده است؛ چه‌گونه؟ به‌عنوان بازی هم که شده، یک مرز مصنوعی آن سوی هیرمند می‌سازیم و آن گاه حرکت آن را به‌اختیار می‌گیریم.

آغاز ماجراي اين قصه‌ي پر غصه «در سال 1837 بود كه دولت انگليس علنا از افغانستان دفاع نمود؛ صاحب‌منصب نظامي، اسلحه و پول به هرات داد كه با محمد شاه به نزاع پردازند».[iv]

اين كش و قوس سياسي با بندبازي‌هاي خيانت‌پيشگان داخلي و خارجي تا پايان سال 1904 ميلادي كه آخرين ميخ استعمار به تابوت سيستان كوبيده شد و شريان زندگي سيستان، هيرمند فره‌اومند كه سركشي كند و خيزاب‌هاي سپيد برانگيزد و ... بريده شد و از پس آن وقعت الواقعه تا امروز، تاريخ چنين ستمي را كه بر مردم اين سامان رفته است و مي‌رود، به خود نديده‌است.

پرده‌ی دوم این ماجرا اندکی بعد رقم خورد؛ ترفندها زدند يکی از دیگری ناجوانمردانه‌تر؛ تغيير نام يكي از همان ترفندهاست به بهانه‌ي «تعريف صحيح»(!)؛ يعني اگر نام سيستان، سيستان نباشد، مي‌توان آن را رنگ كرد و در بازار فروخت؛ كاري كه كردند و به قول انگوس هميلتون: «سر فردريك گلدسميد براي اين كه تعريف صحيح(!) از اين ناحيه كرده‌باشد، مساحت آن را دو تقسيم كرده است؛ سيستان اصلي و سيستان خارج»[v]؛ مرحله‌ي نخست نقشه! و در مرحله‌ی دوم، به همین راحتی که می‌شنوید، 3159 ميل مربع به نام «سيستان خارجي» به افغانستان واگذار شد. بله؛ درست خوانديد؛ به افغانستان واگذار شد! به افغانستان واگذار شد! «از صحن خانه تا به لب بام از آنِ من»؛ تقسيم عادلانه! «از بام خانه تا به ثريا از آنِ تو»![vi]

 

این‌ها که گفتم، اندکی از داستان هامون است و اگر هامون تنها و تنها همین‌ها می‌بود که گفتم و شنیدید، یعنی اگر فقط یک دریاچه بود و فقط بخشی از یک سرزمین بود، باز هم می‌شد ساده از این نگین آبی فیروزه‌ای نصب‌شده بر پیشانی بانوی طبیعت صرف‌نظر کرد و داغ نبود آن را بر خویش هموار ساخت؛ اما هامون فقط یک دریاچه نیست؛ فقط یک محیط زیست نیست؛ یک فرهنگ است؛ ناموس این مردم است؛ حیات این مردم است، خاستگاه و جایگاه بسیاری از حماسه‌های بزرگ و سترگ بشری و ناگزیر آب و آبروی مردم ایران است؛ به‌سادگی نمی‌توان و نباید از سر هامون گذشت. هامون باید سر از خاک بردارد؛ باید برخیزد؛ باید برخیزد و اگر شده، به مدد اشک‌های چشمان مردمی که آن همه شکوه و فر و هنگ و فرهنگ را از هامون می دانند، باید زندگانی از سر گیرد؛ و می‌گیرد؛ دیر یا زود. بی هامون نمی‌توان زیست.

 

با تاولی به وسعت هامون

زخمی به سینه بازبه ژرفای هیرمند

افتاده ای و باد تو را مویه می کند

متروک در صحاری بی منتهای غربت وتنهایی

شب

بی روزنی به بارقۀ فردا

بر پیکرتو خواب وخیانت را

در هم تنیده است

خاکستر تورابه کجا تا  نبرده است

طوفان های سر کش خورناسه های تو

 در تو کدام صاعقه پیچیده است؟

فریادت ای رها شده در تازیانه ها

لبخند را زخاطر غیرت زدوده است

دریغ

نمی بینند

ذرّیّۀ نجابتِ وارونه

این را که در محاصرۀ باد وآتشی

واز فوران های  زخم های پهلو و پشتت

جاریست خون هرچه سیاووش است

ای نامور زنام بلندت حماسه ها

زیبندۀ تو نوحه وماتم نیست

نفرین به هرچه در غم وسوگت نشانده است

واز یاد برده است

که بازوی تو

به قدرت تقدیر

سرنوشت شکفتن را

در خاطر بهار

رقم می زد

اینک

اهریمن زمانۀ  بد،  باتو

« مکّاره می نشیند ومحتاله می رود»

ای شیر پیر خفته بر سر مردار

هشدار!

کفتار در سکوتِ کمینِ دریدن است

و تو

خوابت

چنان ربوده  که بیداری

در خیز های سهمی وهذلولی از تو

 فاصله می گیرد

جوادمحمّدی خمک

 

(سکایی سیستانی)

 

 



[i] - فروهرهاي نيك تواناي پاك مقدسين را مي‌ستاييم كه نه و نود و نهصد و نه هزار و نه بار ده‌هزار از آنان نطفه‌ي اسپنتمان زردشت مقدس را پاسباني مي‌كنند. پورداود، ابراهيم، يشت‌ها، انتشارات اساطير، ج 2، فروردين‌يشت، كرده‌ي 20، فقره‌ي 62؛ و نيز پورداود، ابراهيم، سوشيانس، انتشارات فروهر، چ 2، 1374؛ جايگاه ظهور سوشيانت به تصريح بندهشن و زامياديشت و ونديداد درياچه‌ي هامون است. پورداود، ابراهيم، سوشيانس، همان؛ و نيز مصطفوي، علي اصغر، اسطوره‌ي سوشيانت، انتشارات فرهنگ دهخدا، تهران، 1381.

[ii] - همان كه هماره به پاكي و تقدس از آن ياد شده؛ جايگاه نيايش‌هاي شبانه‌ي زرتشت، «نويد (ستايش) مي‌دهم(آن را) به‌جاي مي‌آورم از براي كوه اوشيدرن مزداداده(و) رفاهيت راستي بخشنده ... الخ؛ يسنا، سرآغاز، بند 11 و نيز همان، هاي يك، بند 14، پورداوود، ابراهيم، يسنا، بخشي از كتاب اوستا، تهران، اساطير، 1380. اين كوه در دوران‌هاي گوناگون نام‌هايي گوناگون مي‌يابد و تقريبا همه‌ي نام‌ها نيز از بار تقدسي ستودني برخوردار؛ امروز «خواجه» است و ديروز «كوه خدا» و روزي ديگر «سپند = مقدس» و روزي xvāθra-aša به‌معناي دارنده‌ي خواري ( دشخواري/ دشواري) و آسايش، و ... . براي اين كاربردها و معاني فرنبغ‌دادگي، بندهشن، گزارنده مهرداد بهار؛ و نيز بندهش هندي، رقيه بهزادي؛ و نيز يشت‌ها و يسنا، ابراهيم پورداوود و ... .

[iii]- پورداود، ابراهيم، يشت‌ها، انتشارات اساطير، چ 1، 1377، تهران، ج 2، زامياديشت، ص 345، كرده‌ي 9؛ و نيز پورداود، ابراهيم، اوستا، ترجمه‌ي فارسي، ص 303.

[iv] - محمود محمود، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس در قرن 19، تهران، اقبال، ج هفتم، چاپ چهارم.

[v] - به نقل از محمود محمود، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس در قرن 19، اقبال، ج هفتم، چاپ چهارم، ص 243؛

[vi] - برای آگاهی بیشتر عمرانی، غلامرضا، گویش سیستان، چ 1، چاپ دوم، پیش‌گفتار.

 

اضافه کردن نظر


شما اینجا هستید: Home یادداشت متن سخنرانی استادعمرانی در جشنواره شعر هامون