یکشنبه, 02 ارديبهشت 1397

هنر جسارت می خواهد اگر هنرمند هستی باید خطر کنی/لیلی گلستان

 

اشاره: «لیلیِ گلستان» مترجم و نگارخانه دار برجسته ی کشور، دوازدهم اردیبهشت ماه، پیرو دعوت جمعی از اهالی فرهنگ و هنربرای برپایی یک کارگاه تخصصی ترجمه در دانشگاه سیستان و بلوچستان به زاهدان آمد. پس از این نشست تخصصی فرصتی فراهم شد تا دوستداران فرهنگ در دو جلسه با او دیدار و گفتگو کنند. در این میان حسن توجه «گلستان» به مقوله ی پرسش، فرصتی هرچند کوتاه در اختیار روزنامه ی زاهدان قرار داد تا با او در ارتباط با مهم ترین محورهای تخصصی فعالیت اش از جمله ترجمه ونگارخانه داری گفتگو کند. پیش از این گفتگو اما، در نشست کوچک «گلستان» با اهالی فرهنگ که در «کافه کتاب» زاهدان برگزارشد از او درباره ی فنون و آسیب های ترجمه، به ویژه ترجمه ی شعر، نگارخانه داری، نگاهش به سینما، به ویژه آثار فرزندش -مانی حقیقی - و خاطرات روزهای درخشان زندگی اش از فرانسه تا ایران پرسیدند.
مجال گفتگوی اختصاصی «زاهدان» با «لیلی گلستان» در فرصت کوتاه پیش از دومین جلسه ی دیدار او با دوستدارانش، در هتل محل اقامتش و به همت «حمیدرضا کمیلی خواه» فراهم آمد. در آغاز این نشست کتاب هایی با محوریت موسیقی، سینما و تاریخچه ی آموزش و پرورش سیستان و بلوچستان از انتشارات تفتان به او معرفی شد. از آن پس گفتگوی ما درباره ی سال ها وروزهای گذشته و حضور «گلستان» در متن پر رنگ ترین جریانات فرهنگی کشور سیاق یافت که به تفصیل در پی خواهد آمد.
در این گفتگو ناصر نخزری مقدم و امین رخشانی همراه ما بودند.
مهدی رخشانی

«لیلی گلستان» برای همه ی ما چهره و نام شناخته شده ای است، و شاید بخش بزرگی از این آوازه ی بلند به واسطه ی حرفه ی نگارخانه داری بوده باشد؛ اما ترجمه نیز در جایگاه والای خود با نام شما پیوند خورده است و وجه روشن تری از چهره ی فرهنگی شما را به همگان می نمایاند. به همین دلیل شاید بهتر است از ترجمه آغاز کنیم. برای ما مهم است که بدانیم نگاه شما به عنوان یک مترجم باسابقه نسبت به جنبش کنونی ترجمه که پرچمش در دست جوانان فارغ التحصیل از دانشگاه های کشور است و بیشتر با الگوی برگردان لفظ به لفظ هماهنگ هستند و در یک دهه ی اخیر رد پایی از خود به جا گذاشته است؛ چیست؟
من فکر می کنم مشکل نه تنها در ترجمه، بلکه در تمامی حیطه های هنری از آنجا آغاز شد که پس از مدتی عده ای بیش از آن چه که باید و شاید گمان کردند که دستی بر آتش هنر یافته اند. به عنوان مثال در حال حاضر و تنها در حوزه ی نقاشی، تعداد دانشجویان یا هنرمندان نقاشی چنان افزایش پیدا کرده است که کشور نمی تواند از پس نمایش آثار همه ی آن ها بر بیاید و ما دراین حوزه اساسا با کمبود نگارخانه روبه رو هستیم. خب این تنها در حوزه ی نقاشی نیست. ما در حوزه ی موسیقی یا ترجمه هم با چنین کثرتی مواجه ایم، و می بینیم دانشجویان بسیاری در رشته های نقاشی یا ترجمه درس می خوانند اما وقتی از دانشگاه خارج می شوند هیچ افق رخدادی برایشان ترسیم نشده و نمی توانیم تشخیص بدهیم که این هنرمند یا متخصص بناست چه کاری انجام بدهد. آن دسته از افرادی که جسارت می کنند تا دست در ترجمه ی اثری ببرند لفظ به لفظ برگردان می کنند و روشن است که ترجمه ی بدی هم به دست می دهند. اما من این جوانان را مقصر نمی بینم، چرا که می خواهند ترجمه کنند و چیزی را به جامعه عرضه کنند و دیده بشوند. در این بین من ناشر را مقصر می بینم. باید از ناشر پرسید اصلا چرا در شرایط بد کاغذ و چاپ راضی می شوید که برای یک ترجمه ی بد هزینه کنید؟ وقتی برگردان یک کتاب بد باشد دیگر تفاوتی نمی کند که نویسنده ی کتاب چه کسی است. نویسنده ی کتاب هر اندازه بزرگ باشد حالا قربانی یک ترجمه ی بد شده است. خب واقعا پرسش مهمی است که چرا ناشر چنین کتابی را چاپ می کند؟ و گمان می کنم پاسخ روشن است: زیرا چنین ناشرانی سخت گیر نیستند و تعهد و مسئولیتی احساس نمی کنند. در عین حال از چاپ چنین کتابی ضرر هم می کنند چرا که هم سرمایه را از دست داده اند و هم کسی کتابی با این سطح از کیفیت را نخواهد خرید. من خواننده را بسیار فهیم و موشکاف می بینم. خواننده ای که می داند چه کتابی را بخرد، ازچه چیزی استقبال کند و چه چیزی را نخرد. من بر مترجمین جوان خرده نمی گیرم چرا که خام تا هنگامه که پخته شود مدام مشق می کند، اما من به عنوان ناشر چرا باید یک برگردان خام را چاپ بکنم؟ من باید به مترجم جوان بیاموزم که الان زمان چاپ این اثرنیست، و او باید برود و با اثر بهتری برگردد تا دیدگاه من به ترجمه اجازه بدهد تا اثرش را شایسته ی انتشار ببینم. اما امروز درایران این اتفاق نمی افتد. یک ترجمه ی ضعیف به چاپ می رسد و مترجم چون کتاب منتشر شده داردخود را مترجم توهم می کند واین توهم باعث می شود با رضایت از خودش به سراغ ترجمه ی اثر تازه ای برود که قطعا آن اثر هم بد خواهد بود؛ و این روندادامه پیدا می کند.
در طی سال ها دیده ایم که تمایل خواننده ی ایرانی بیش از خواندن یک اثر ایرانی به خواندن ترجمه ی یک اثر فرنگی بوده است.اما رفته رفته با کاهش شدید شمارگان کتاب که گاهی به پانصد یا سیصد شماره رسیده و حتی بعید نیست در آینده ای نزدیک به صد هم برسد خواننده به کلی از کتاب فاصله گرفته است. مشکل کجاست؟ آیا نویسنده ی ایرانی به راستی نمی تواند خواننده اش راسرشار کند؟
ما نویسنده ی ایرانی که بتواند با یک نویسنده ی مهم غیر ایرانی رقابت کند نداریم. در میان نویسندگان جوان سه یا چهارنویسنده ی خوب هستند که اکنون زیاد کار نمی کنند. نویسندگان پیشکسوت هم کم کار شده اند و اگر هم کار بکنند دچار ممیزی و سانسور می شوند و متأسفانه کتاب هایی که پیش از این نوشته اند نیز مدت مدیدی است که در وزارت ارشاد مانده است و موفق به گرفتن جواز نشر نمی شود. این کتاب ها اگر هم منتشر بشوند با سانسور منتشر می شوند، بنابر این با استقبال خواننده روبه رو نمی شود، چرا که خواننده طبق گفته ی خود نویسنده حتی، اطلاع دارد که وزارت ارشاد مثلا سی صفحه از این کتاب را برداشته است و خب طبیعی است که به این روند و به این دست کتاب ها بی اعتماد باشد. اینجا باید پرسش اصلی را از نویسنده پرسید: چرا اجازه می دهی که سی صفحه از کتابت را بردارند؟ چرا یک کتاب مُثله شده را چاپ می کنی؟ نویسنده باید در پاسخ وزارت ارشاد بگوید: کتاب من همین است و اگر نمی پذیرید، تن به چاپ یک کتاب سانسور شده نمی دهم. اما موضوع همین است. نویسنده این کار را نمی کند. چرا که می خواهد به هر طریق کتابش را انتشار دهد و مطرح شود. نویسنده می خواهد به هر قیمتی نامی بیابد،اما غافل از این است که با این کار در واقع به خودش ضربه می زند. در این شرایط خواننده از آنجا که معمولا حجم سانسور یک ترجمه بیان نمی شود به سراغ کتابی می رود که دقیقا نمی داند آیا سانسور شده است یا خیر. در حالی که مؤلف معمولا در برابرسانسور واکنش شدید تری نشان می دهد.
به نظر می رسد که در ترجمه کار راحت تر هم هست. یک موضوع یا هنجار در تألیف بیشتر از ترجمه مورد موشکافی قرار می گیرد. این طور نیست؟
 
بله. همین طور است. اما در عین حال هم در سانسور به خودی ها بیشتر و دقیق تر می پردازند. مشکل سانسور به هر ترتیب درایران وجود دارد و من فکر نمی کنم در آینده ی نزدیک حل بشود.
 
شما در حوزه های مختلفی کار کرده اید. به گفته ی خود شما حتی دوره ای در آغاز جوانی به بازیگری سینما هم فکر می کرده اید، پس از آن در فرانسه موقعیت تجربه های دیگری را هم داشته اید؛ اما با این همه پس از بازگشت به ایران در کسوت طراح پارچه مشغول به کار شدید. در این بین علاقه ی شخصی شما به کدام حوزه است، و پرداختن به کدام حوزه را ضروری می دانید؟
من در رشته ی طراحی تحصیل کرده بودم. هیچ اشکالی در کار نبود اگر حتی تا امروز هم این کار را ادامه می دادم. مشکل شرایطی بود که من در آن کار می کردم. هنگامی که به ایران آمدم من یک متخصص در حوزه ی تشکیلات چاپ پارچه و نساجی بودم، اما در همین حال مدیر این مجموعه به اروپا سفر می کرد و در بازگشت با یک چمدان پر از نمونه ی پارچه های غربی بازگشت و از من انتظار می رفت که از روی این طرح ها نمونه برداری کنم. برای یک هنرمند سخت است که در حوزه ی تخصصی اش مجبور به دیدن و تحمل کردن نمونه های غیر اصیل و دست دوم باشد. خب طبیعی است که من نمی توانستم با چنین شرایطی ادامه بدهم. در میان همه ی حوزه هایی که در آن ها طبع آزموده ام میان نگارخانه داری و ترجمه ترجیحی ندارم. فکر می کنم با این هر دو کار به ایران و مردم ایران خدمت می کنم. از من پرسیده شد که چرا از ایران نرفتی؟ چرا باید از ایران می رفتم؟ من به این خاک و به این مردم تعلق دارم. من در برابر این خاک و رشد فرهنگ و هنر در ایران مسئولیت بزرگی دارم، و به کار در قبال این مسئولیت افتخار می کنم و وابستگی ام به ایران را ارج می نهم. در تمام این سال ها من کار کرده ام و به واسطه ی همین کاراست که روح من زنده و پویا است (این زندگی نتیجه ی یک عمر کار فرهنگی است که به شدت از آن راضی ام و به آن افتخار می کنم.) در برابر این، می دانم که مردم هم از مواجهه با آثاری که من ارائه کرده ام ارضای خاطر یافته اند. کار من مخاطب دارد. من این مخاطب را می شناسم و می دانم که چه نگاهی به من دارد. این که می دانم مخاطب از کار من دریافت مثبتی داشته من را به ادامه ی کار امیدوار می کند. در شماری از مشاغل این ارتباط و تأثیر و تأثر وجود ندارد، ولی در کار من این رابطه ی رو در رو وجود دارد و همه ی تلاش من برای مردمی است که در آن سوی این رابطه ایستاده اند. و اما در این باب که کدام یک ضروری تراست، نمی توانم به یک حوزه ی خاص برتری بدهم. (من باور دارم که در دایره ی فرهنگ و هنر هر کجا که ایستاده باشی اگردرست و دقیق کارت را انجام بدهی مؤثر خواهی بود.) یک موسیقی دان بزرگ، یک نقاش بزرگ، یک مترجم بزرگ و یا یک نویسنده ی توانا همه بخشی از یک فرهنگ غنی هستند و حضور پر رنگ و موثر همه ی این ها ضروری است.
در آغاز دهه ی شصت شما کتابفروشی گلستان را در گاراژ خانه تان دایر کردید. با فاصله ی نه چندان زیاد این کتابفروشی به یک نگارخانه بدل شد. چه اتفاقی افتاد که مسیرتان را تغییر دادید؟ در نگارخانه داری تأثیر بیشتری می جستید؟
من در سال شصت کتابفروشی را ایجاد کردم. خب سال شصت سال بسیار سختی بود. آغاز جنگ، معادلات سیاسی و اقتصادی را برهم زده بود، اما در عین حال یک حُسن در این دوره وجود داشت و آن حُسن این بود که انتشار کتاب های خوب رونق داشت، کتاب های جلد سفید بیرون می آمد و از همه مهم تر این که هنوز کسی متولی سانسور نشده بود. یک چنین آشفتگی مثبت و خوبی درجریان بود که کار را برای فروش کتاب آسان می کرد. من کتابفروشی را بدون فکر قبلی و به یکباره راه انداختم، چون نیاز به کارو درآمد داشتم، قرار بود زندگی کنم و مکانی هم در خانه ام داشتم که بدون استفاده بود و می خواستم بهترین استفاده ی ممکن رااز آن بکنم. من اصلا احتمال نمی دادم که آن کتابفروشی موفق بشود، چون در موقعیت مکانی دورافتاده ای بود و مرکزیت نداشت اما به یکباره همه چیز تغییر کرد و کتابفروشی موقعیت خودش را پیدا کرد.
و به یک مجمع ادبی تبدیل شد.
بله. به یک مجمع ادبی تبدیل شد. آقای شاملو چون در آن برهه ساکن پاسداران بودند گاهی به ما سر می زدند تا با هم چای بخوریم و صحبت کنیم. آقای دولت آبادی هم مرتب به ما سر می زدند. حتی در همان کتابفروشی بود که من آقای احمد محمود را شناختم.ایشان فقط شنیده بودند که یک اسم در یک جای دورافتاده کتابفروشی ساخته است. آمدند، سر زدند و مرا به ادامه تشویق کردند؛تشویقی که برای من خیلی مفید و با ارزش بود. کم کم جوانان همسایه و بعد تر جوانان شمیرانات هم آمدند. در آن سال ها دوکتابفروشی همزمان راه افتادند و بر خلاف انتظار موفق شدند. یکی کتابفروشی گلستان و دیگری کتابفروشی آقای کریم امامی بود،و اتفاقا هر دو هم دور از مرکز بودیم. ما دقیقا در جایی کتاب می فروختیم که قرار نبود کتابفروشی ای برپا شود. شاید به علت شهرتی که در ترجمه داشتیم یا شاید خرق عادت بود که کار کتابفروشی خوب بود. نمی دانم. شاید هم هر دو. پس از این ها و درحدود سال شصت و پنج دیگر اوضاع مثل سابق نبود. حالا دیگر فرهنگ و هنر متولی ای پیدا کرده بود که بیش از اندازه در همه چیز دقت می کرد و باب سانسور را هم باز کرده بود. از طرفی جلوی چاپ کتاب های جلد سفید گرفته شد و به این ترتیب همه چیزدستخوش تغییرات اساسی شد. من کتابفروش بودم و می بایست به کار ادامه می دادم اما با این شرایط ادامه ی کار در کتابفروشی دشوار می نمود، این شد که با اتکا به رشته ی تحصیلی ام در هنر و تجربیات پدرم در مجموعه داری به سراغ راه اندازی نگارخانه رفتم. نگارخانه ساختن در دوران اوج جنگ خطر کردن بود. در کشاکش جنگ چه کسی حاضر بود نقاشی بخرد؟ اما من از آن جا که اهل خطر کردن هستم، خطر کردم و به نتیجه هم رسیدم و اتفاقا مردم در بهبوحه ی جنگ نقاشی خریدند. البته که آغازکار ما با نمایش آثار سهراب سپهری همراه بود و خیلی سر و صدا کرد. ما تبلیغات گسترده انجام دادیم، مصاحبه کردیم و به کمک مجموعه ای از عوامل، آن نمایشگاه و گالری گلستان را سر زبان انداختیم. آن روزها جز گالری سیحون که از پیش از انقلاب هم فعال بود تنها ما بودیم که به عنوان یک نگارخانه ی تمام وقت پای نمایش آثار هنری ایستادیم.
در میان هنرمندان یا چهره های فرهنگیِ هم دوره ی شما شاید شما بیش از دیگران در دایره ی تک صدایی روشن فکری هستید.تلاش می کنید که خلاف جریان باشید؟
فکر می کنید من خلاف جریان ام؟
اجازه بدهید بیشتر توضیح بدهم. مثلا مردم با محمود دولت آبادی خویشی نزدیک تری احساس می کنند. هر چند که به زبان نوشته ی ایشان هم باز بسته است، اما شما و اتفاقاتی که در راه شما پیش آمده است به جریان روشنفکری تک صدا و خلاف جریان عمومی نزدیک تر می نماید. به عنوان مثال می شود به ماجرای نمایشگاه خانم پرستو فروهر اشاره کرد که در آغاز راه نگارخانه داری پیش آمد.
هنر جسارت می خواهد. اگر هنرمند هستی باید خطر کنی و فکر نکنی که چه پیش خواهد آمد. من همیشه در زندگی ام خطر کرده ام و اتفاقا موفق هم بوده ام. به این معنا که وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم که بیشتر این راه برای من منفعت بوده است. اما با همه ی این تفاسیر قصه ی نمایشگاه آثار خانم فروهر دیگر بود. با من تماس گرفتند و خواستند که نمایشگاه را برگزار نکنیم و درعین حال گفتند که مشکلی با هنرمند ندارند و این آثار است که محل اشکال شده. من با تمام توان می خواستم این نمایشگاه را برگزار کنم، اما نمی دانستم چگونه می شود؟ برگزاری این نمایشگاه یک نوع زیرکی خاصی می طلبید که من تا آن روز سراغی ازآن در خود نداشتم. این زیرکی همان لحظه آمد و کارش را کرد. من به خانم فروهر گفتم که طبق گفته ی خودشان اگر تنها با آثارمشکل دارند ما آثار را حذف می کنیم و سی و پنج قاب خالی روی دیوار می بریم. خانم فروهر هم موافقت کردند و ما هم همین کاررا انجام دادیم. شاید بزرگترین اشتباه من این بود که از نخستین ساعات گشایش نمایشگاه تصویری ثبت نکردم. ای کاش چهره ی افرادی که آمده بودند را می دیدید. همه ماتِ خالی بودن قاب ها بودند. چشم های همه شان می پرسید: این دیگر چیست؟ قاب خالی چه معنایی دارد؟ فروهر وقتی بّهت مردم را دید می خندید، صدایش کردم و گفتم: پرستو ما ناراحتیم. ما حتی اگر هم در رسیدن به هدفمان موفق هم شده باشیم، اگر هم بازی را برده باشیم؛ باز هم بناست در برابر رفتاری که آقایان با ما داشتند ناراحت باشیم. تا همین جا ما کار خودمان را به بهترین شکل انجام داده بودیم. ما حرف خودمان را زده بودیم و این کافی بود. اما با فاصله ی کوتاهی از آغاز نمایشگاه یک نفر جلو آمد و گفت: من این تابلو را می خرم. ما قرار بود یک قاب خالی بفروشیم. من دیگر این بازی را نخوانده بودم. این قدر این درک دقیق موقعیت برای من با ارزش بود که بغض کردم. اصلا گمان نمی کردم یک چنین واکنشی از مردم ببینم. بعد از نخستین نفر بلافاصله کسان دیگری هم پیش آمدند و به این ترتیب همه ی سی و پنج تابلو فروخته شد و ما طبق شماره، آثار را به نشانی خریداران فرستادیم. این همبستگی است. این همبستگی در مردم ایران هست و من به این همبستگی امید فراوان دارم. ببینید آقای حسن روحانی چگونه حسن روحانی شد؟ همبستگی مردم ایران حسن روحانی را حسن روحانی کرد. شب شنیدیم که انتخاب ما حسن روحانی است وصبح همه به دیگران رساندیم. این شد که در طول تنها دو روز سرنوشت ایران تغییر کرد. نمایشگاه خانم فروهر مثل بمب در تمام دنیا منفجر شد و بدل به امضای گالری گلستان شد. خانم فروهر نیز با مطبوعات آلمان گفتگوهایی انجام دادند و آوازه ی آن نمایشگاه در دنیا و به ویژه در آلمان پیچید.
با توجه به جایگاه والای گالری گلستان آیا شما نگاه ویژه ای به جوانانی که علاقه مند به همکاری با شما هستند، دارید؟ می دانیم که رقابت برای نمایش آثار در گالری گلستان تنگاتنگ است.
من تنها با جوانان کار کرده ام. بیش از ده هنرمند جوان هستند که به شکل پیوسته با ما کار می کنند، اما ما در سال چهل نمایش داریم. ما هر جمعه یک نمایش تازه داریم و در این میان طبیعی است که اغلب ناشناس هستند. نگران نباشید. من هوای جوانان را دارم. (خنده)
و این حمایت از جوانان شامل دوردست ها هم خواهد بود مثلاً زاهدان؟
بله. در میان همه ی آثار، همیشه آثار شهرستان ها دست بالا را دارند. من همیشه با بچه های شهرستان کار کرده و می کنم. از زاهدان البته تا کنون هیچ وقت پیشنهادی برای کار نداشته ام.
و این همکاری ها بدون توجه به این است که مجموعه های هنرمندانِ بی اسم بناست چه اندازه بفروشد؟
بدون تردید. تنها کافی است مجموعه ی آثار کیفیت قابل قبولی داشته باشد.
این کار با جوانان ناشناس حیات حرفه ی شما را به خطر نمی اندازد؟
من از راه نگارخانه داری زندگی می کنم، و از زندگی ام به تمامی راضی ام. این یعنی من از طریق هنر همین جوانان است که درآمد دارم. من هیچ وقت در این راه با شکست مواجه نشده ام. یک اثر قابل تأمل و مهم همیشه می فروشد، همانگونه که کار این جوانان در تمامی سال های عمر گالری گلستان فروخته است.
کار داوری مجموعه ها را چه کسی انجام می دهد.
در گالری گلستان همه چیز تنها به عهده ی خود من است. من همه ی کارهای این گالری را به تنهایی انجام می دهم.
از عکاس بزرگ زمان ما، از کاوه گلستان چیزی برایمان بگویید. او در نگاه شما چگونه عکاسی بود؟
کاوه عکاس جسور و زیرکی بود. ایده های بزرگی داشت. در تمام درگیری ها و تیراندازی های روزهای انقلاب و در تمام هشت سال جنگ، او در مرکز درگیری ها و خط اول جبهه بود. در جنگ او آنچنان به مرکز جنگ نزدیک بود که همه ی ما حتم داشتیم کاوه بدون تردید در جنگ ایران و عراق کشته خواهد شد؛ اما او در جنگ حماقت بار امریکا و عراق و در جریان یک درگیری بی ارزش کشته شد. سرِ نترسی داشت و روشن بود که در همه ی صحنه های سخت و خشن و خطرناک جنگ ها نزدیکترین فاصله را تا سوژه داشته. کاوه مدام در تکاپو بود. مجموعه ی عکس های او از کارگران و روسپی ها مجموعه ی بی نظیری از جسارت وزیرکی کاوه است. از کاوه پرسیده می شد که چه طور این خانم ها اجازه دادند در وضعیت های اسف باری این چنین از آن ها عکاسی بکنی؟ و او می گفت: من گمشده شان را به آن ها دادم. چیزی که یک عمر همه ی ما از آن ها دریغ کردیم. من به آن ها احترام گذاشتم. من به آن ها گفتم: خانم، سلام! و من این نگاه را آمیخته ی دغدغه و زیرکی کاوه می دانم. این مجموعه پیش ازانقلاب در دانشگاه تهران نمایش عمومی یافت اما پس از یک هفته ساواک از هراس توجه فراوانی که به این عکس ها شده بود آن نمایشگاه را توقیف کرد. پس از انقلاب نیز متأسفانه هیچ گاه مجالی داده نشد تا این آثار به چاپ برسند. کاوه سرشار از رفتن بود.نیامده بود که بماند. شاید واژه ی وروجک مناسبِ کاوه باشد. یادم هست حتی وقتی برای ناهار به خانه ی ما می آمد ایستاده غذامی خورد و این شور همواره در سر کاوه بود. در کاوه تواضعِ تمام بود که از او انسانی والا ساخته بود. یادم هست که او جایزه ی رابرت کاپا را دریافت کرده بود اما من که خواهر او و به او نزدیک بودم پس از شش ماه با خبر شدم. جایزه گرفتن و مطرح شدن برای کاوه اهمیتی نداشت، او یکپارچه تواضع بود.
به ترجمه برگردیم. معیار شما برای برگردان یک کتاب، فروش آن کتاب است یا چیز دیگر؟
من هرگز در بازی ترجمه ی آثار پر فروش یا آن کتاب ها که نوبل برده اند شرکت نکرده ام. من سالی یک بار به فرانسه سفر می کنم و با یک چمدان کتاب به ایران بر می گردم. مهمترین معیارم برای ترجمه ی کتاب موضوع کتاب و نقدهایی است که در مورد آن می خوانم. آخرین کتابی که ترجمه کرده ام کتابی است درباره ی نقاشی، به نام «نقاش ها همیشه پول دوست داشته اند.» خب موضوع این کتاب را خیلی دوست داشتم. این یک کتاب افشاگر است و درباره ی نقاشانی مثل رامبراند و پیکاسو حتی، افشاگری می کند. من هم خیلی افشاگری را دوست دارم. به ویژه که فکر می کنم موضوع توجه بیش از اندازه به پول و کاسبی کردن از راه نقاشی در ایران هم تبدیل به یک اپیدمی بزرگ شده است و ضرورت دارد که در مورد آن افشاگری انجام بشود.
از نویسندگان تازه تر چه کسانی را دنبال می کنید؟
 
بیشتر از همه حسین سناپور را دوست دارم. زویا پیرزاد نویسنده ی خوبی است. از میان نویسندگان جوان تر یک کار از سینا دادخواه را دوست داشتم، یک کار از سارا سالار و یک کار از مهسا محبعلی را پسندیده ام.و خب طبیعی است که جسته و گریخته نویسندگان دیگری هم هستند که قلم قابل قبولی دارند.
نثر ابراهیم گلستان را چه طور ارزیابی می کنید؟
برای من همیشه نویسنده از اثر جدا بوده است. گلستان در پیروی از نثر آهنگین سعدی کاملا موفق بوده است. من او را بهترین می دانم. او شماره ی یک است. چه در میان هم نسلان اش و چه در میان آنان که پس از آن نسل شماره یک ها آمده اند.
حتی در میان نسل طلایی خودش هم باز او شماره ی یک است؟
بله. ما نمونه ی نثر او را هرگز نداشته ایم. اما حکایت سایر بزرگان آن نسل دیگر است. غلامحسین ساعدی یا احمد محمود همه در روش شخصی خودشان شماره ی یک هستند. دولت آبادی هم که زبان منحصر به فرد خودش را دارد.
تصاویر خروس فوق العاده زنده اند. خروس یک شاهکار به تمام معناست.
گفتگو را با سینما تمام کنیم. میان خانواده ی گلستان از ابراهیم گلستان تا مانی حقیقی چه
  ارتباطی هست؟
من میان این دو ارتباطی نمی بینم. خب مانی در یک خانواده ی سینمایی پرورش یافته است. پدربزرگش فیلمساز، پدرش سینمایی و دایی اش فیلمبردار و عکاس بوده است. با این شرایط او بالاخره باید کاری در حوزه ی سینما انجام می داد، اما با این همه او روش خودش را دارد. شاید کاری که پدرم باید می کرد و نکرد این بود که استودیو گلستان که در ایران نمونه نداشت را به ما واگذار می کرد و به هر دلیلی این چنین نشد. او ما را به حرفه ی خودش وارد نکرد. شاید اگر پدرم دست ما را می گرفت و کسی از فرزندانش را در جای خود می نشاند این استودیو حالا پا برجا می بود.
می خواهید چیزی اضافه کنید؟
من تا امروز به زاهدان نیامده بودم، بنابر این وقتی دعوت شدم با کمال میل پذیرفتم؛ اما در اینجا همه چیز فرا تر از انتظار من بود. استقبال، پذیرایی و گفتگوها. همه چیز بالاتر از انتظار من بود. باید از خانم باباحسینی و آقایان مظلوم و کریمی که همراه من بودند تشکر کنم. همین.

منبع : روزنامه زاهدان

 

اضافه کردن نظر


شما اینجا هستید: Home یادداشت هنر جسارت می خواهد اگر هنرمند هستی باید خطر کنی/لیلی گلستان