یکشنبه, 02 ارديبهشت 1397

روزگار معلمی چگونه گذشت/کبری رخشانی مند

اشاره: 
روزهای خاص، نشان هایی هستند که به ما یادآوری می کنند نگاهی ویژه به موضوعی ویژه داشته باشیم. دوازدهم اردیبهشت روز شهادت علامه مطهری و روز معلم است. معلمی شغل انبیاست و علی رغم فراز و فرودهای اقتصادی و اجتماعی بر طبق آخرین نظرسنجی ها هنوز هم معلمان، محبوب ترین اقشار اجتماعی هستند. این سخن بارها گفته شده که اگر چه معلمان زیاد هستند اما زیادی نیستند و باید در جایگاه خود بنشینند چرا که آینده ی جهان از آن ملتی است که آموزش و پرورش توانمندتری داشته باشد. معلمان رکنی اساسی از این نهاد اجتماعی هستند که اگر آگاهی، آزادی و رضایت داشته باشند، نسلی را تربیت می کنند که مایه ی پیشرفت و سربلندی ایران زمین در جهان باشد. به مناسبت روز معلم به دیدار معلمی رفتیم که سی سال عشق و علاقه اش را به معلمی حفظ کرده و گفتنی های بسیار دارد. آنچه می خوانید محصول  این گفتگوست، که توصیه می کنم همه ی آن را بخوانید
خودتان را معرفی می کنید؟
کبری رخشانی مند هستم متولد زاهدان
در چه تاریخی استخدام شدید؟ چگونه؟
در هفدهم آبانماه 1360 استخدام شدم، با ثبت نام، آزمون و گزینش
اولین محل خدمتی شما کجا بود؟
شهرستان خاش و دهستان ایرندگان و روستای زیرکیک.
چگونه به محل خدمت رفتید؟ چه تصوری قبل از رفتن داشتید؟
قبل از رفتن فکر می کردم روستایی نزدیک با مسیری خوب باشد اما در عمل برعکس بود و روستا خیلی دور و جاده ی آن خاکی بود و حتی از نظر امنیتی هم مشکل داشت دفعه اولی که رفتیم من و همکارانم که اولین بار آنها را در اداره آموزش و پرورش خاش دیدم با مینی بوس اداره به طرف محل خدمت رفتیم. من، فرح امیرآبادی، فاطمه زارعی، کنیزرضا تقوی، معصومه امیری و رقیه ایرانی در یک مدرسه بودیم این مجموعه از همکاران بعدها جزو بهترین و ماندگارترین دوستانم شدند. اما وقتی به ایرندگان رسیدیم، طبیعت آنجا بسیار زیبا و دوست داشتنی بود. بخشی از جاده از داخل رودخانه عبور می کرد. 
در دبستان زیرکیک دیگر با چه کسانی همکار بودید؟
حاج آقای گمشادزهی مدیر بود آقای خدابخش جمالزهی معاون مدرسه و آقای محمودزهی هم معلم یکی از کلاس های پنجم بود و آقای دادکانی هم خدمتگزار مدرسه بود.
شما چه کلاسی را انتخاب کردید؟
در دفتر مدرسه برای تعیین کلاس ها قرعه کشی شد و کلاس پایه ی اول به نام من افتاد.
چقدر با تدریس آشنا بودید؟
خیلی کم، فقط یک دوره ی کوتاه مدت گذاشته بودند و همه ی آشنایی با تدریس همان بود 
چگونه بر تدریس مسلط شدید؟
چون معلمی را دوست داشتیم با استفاده از کتاب های روش تدریس و تجربیات همکاران به ویژه آقای گمشادزهی و کلاس های ضمن خدمت برای روش تدریس که در طول سال برگزار شد، آن سال را به پایان بردیم و به نسبت سال اول از عملکردمان راضی بودیم.
چند سال ایرندگان بودید؟
سه سال تحصیلی
شرایط زندگی و رفت و آمد چگونه بود؟
شرایط زندگی و رفت و آمد خیلی سخت بود، آب نداشتیم، برق نداشتیم، مسیر خانه تا رودخانه برای برداشتن آب خیلی دور بود، امکانات بهداشتی از جمله حمام و سرویس دستشویی هم در روستا نبود. در سال سوم حضور ما در زیرکیک جهاد سازندگی برای محدوده ی زندگی ما یک چشمه دستشویی ساخت.از نظر رفت و آمد فقط یک مینی بوس و وانت های تویوتا که در مواردی پیش می آمد که پشت وانت می نشستیم در حالیکه وانت درب و پنجره و آرد و بقیه ی وسایل سایر مسافران را هم بار زده بود. گاهی در زمستان سرما آنقدر بود که در پشت وانت پتو بر روی خودمان می کشیدیم اما باز هم به شدت سرما می خوردیم.
چقدر حقوق می گرفتید؟
دقیقاً بر طبق حکم سه هزار و دویست و شش تومان و پنج ریال 
راضی بودید؟
هیچ وقت از حقوق آموزش و پرورش راضی نبودیم اما آنقدر معلمی را دوست داشتیم که حقوقش مهم نبود.
از دوره ی خدمت در زیرکیک چه خاطره ای دارید؟
بهترین خاطرات آن دوره ی ما مربوط به برخورد مردم است که بسیار بامحبت بودند و از ما مثل فرزندان خودشان پذیرایی می کردند. حالا که می پرسید از ماه خاتون صاحب خانه ی مهربان و دوست داشتنی خودم باید یاد بکنم که خدا رحمتش کند. از دیگر خاطرات خوب آن روزها تلاشی است که برای درس دادن به بچه ها داشتیم، حتی بچه های ضعیف را شب ها در اتاق درس می دادیم بعضی وقت ها یک کلاس در مدرسه بود و یک کلاس در خانه تشکیل می شد. در وقت های اضافه هم روی کاغذ مثل رسم الخط می نوشتم تا فردا بچه ها بتوانند از روی آنها تمرین کنند. از خاطرات خوب آن روزهای من آمدن برادرم احمد به ایرندگان است، احمد که به طور مرتب در جبهه حضور داشت در عملیات والفجر 8 شیمیایی شده بود و برای مدتی مرخصی آمده بود که بخشی از این دوران مرخصی را در ایرندگان در کنار ما بود و آن روزها روزهای بیاد ماندنی من است مخصوصاً که هوای ایرندگان پاک و عالی بود و دکتر به او که شیمیایی شده بود توصیه داشت در هوایی کوهستانی مثل ایرندگان باشد احمد آمده بود که یک روزه برگردد، حاج آقا گمشادزهی پرسید چرا احمد آقا می خواهد به این زودی برگردد؟ گفتم: حاج آقا باید هر روز شیر و تخم مرغ بخورد. حاج آقا به دانش آموزان گفته بود برادر خانم معلم شما رزمنده است و شیمیایی شده باید شیر و تخم مرغ بخورد هر کس شیر و تخم مرغ داشت فردا بیاورد. فردا صبح اکثر دانش آموزان شیر یا تخم مرغ آورده بودند و احمد هم بیشتر از یک هفته پیش ما ماند.البته در همین دوران ازدواج هم کردم و دو سال اول ازدواجم را هم ایرندگان بودم که باز از بهترین سالهای زندگی ام بود.
بعد از سه سال از ایرندگان به کجا منتقل شدید؟
دو ماه به گنگ اسکل آباد رفتم در این زمان فرزند اولمان هم به دنیا آمده بود و بعد از دو ماه به بیات آباد منتقل شدم علت درخواستم برای انتقال به بیات آباد حضور همان دوستان بجز خانم رقیه ایرانی در بیات آباد بود.
چند سال در بیات آباد ماندید؟
سه سال در بیات آباد بودیم رئیس مدرسه آقای میربلوچزهی بود و خانم ایشان هم همکار ما بود.
شرایط زندگی در بیات آباد چطور بود؟
از ایرندگان خیلی بهتر بود، برق داشتیم و کنار جاده هم بودم اما برای شستن ظرف و لباس باید به کنار جو می رفتیم. از نظر درسی باز هم کلاس اول را داشتم اما با تجربه ی سه ساله که در تابستان هم کلاس ضمن خدمت می رفتیم و خدا رحمت کند آقای شهنازی و آقای نصرت زهی را که خیلی از آنها آموختیم دیگر در تدریس کاملاً مسلط بودم.
وضعیت زندگی روزمره و اقتصادی شما چگونه بود؟
من و همسرم هر دو فرهنگی بودیم، اگر چه حقوقمان کم بود اما مشکل اقتصادی نداشتیم چون در آن روزها هم زندگی ساده بود و هم ما یاد گرفته بودیم که قناعت و مناعت داشته باشیم. روزهای جنگ بود و از حقوقمان به جبهه هم کمک می کردیم.
بیات آباد آخر خدمت در خاش بود؟
خیر بعد از سه سال که بیات آباد بودم با همکارم معصومه امیری به محمدآباد خاش منتقل شدیم، در محمدآباد من مدیر آموزگار بودم اول صبح دختر و پسرم را به مهد کودک می بردم و خودم را به مدرسه می رساندم بعد از تعطیلی هم فوراً می رفتم و آنها را از مهد برمی داشتم. خوشبختانه در بیات آباد که بودم من رانندگی یاد گرفتم و گواهینامه گرفته بودم و این خیلی کمک می کرد.
چه سالی گواهینامه گرفتید؟
در سال 1364
در سال 64 خانم ها در خاش خیلی رانندگی می کردند؟
نه شاید اگر اشتباه نکنم من اولین زنی بودم که در خاش رانندگی می کردم
در رانندگی برایتان مشکلی پیش نمی آمد؟
نه اتفاقاً بر خلاف برخی شهرهای بزرگ که تا می بینند راننده خانم است سر به سرش می گذارند، مردهای خاش اصلاً این طور نبودند و کاملاً رعایت مرا می کردند. حتی اگر ماشینم خراب می شد فوراً می ایستادند و مشکل را حل می کردند. یا حداقل فوراً به همسرم اطلاع می دادند. در هر صورت ما در خاش سالها خدمت کرده بودیم و به نوعی خاشی محسوب می شدیم همه رعایت ما را می کردند.
از یکساله ی محمدآباد خاطره ای ندارید؟
دوران تدریس پر از خاطره است اما در این مورد خاطره ای از شادروان عبدالرحمن غفارپور نقل می کنم که راهنما معلم مدرسه ی ما بود. یک روز بچه ام را مهد گذاشتم و در حال رفتن به مدرسه بودم که آقای غفارپور جلوتر از من در حال رفتن به مدرسه برای بازدید بود. از او سبقت گرفتم و به مدرسه رسیدم کمی هم دیر شده بود، بعد از من آقای غفارپور آمد و بعد از بازدید گفت: جاده شلوغ است با این شکل رانندگی کردن خطرناک است. گفتم چاره ای نبود باید از شما زودتر می رسیدم. خندید و گفت: شما از منظم ترین معلم های ما هستید، نگران نباشید، خدا رحتمش کند خیلی ناجوانمردانه کشته شد. سارقین قصد سرقت ماشینش را داشتند یا مقاومت کرده بود یا آنها را شناخته بود که او را کشتند.
بعد به کجا رفتید؟
از محمدآباد به دبستان شهید خمر ریگ آباد منتقل شدم دو سال معلم کلاس اول بودم بعد سه سال مدیر همان دبستان شدم.
مدیریت چطور بود؟
مدیریت خوب بود، همکاران خوبی داشتم، پرکار بودند خانم ها فاطمه خواجه، مریم خواجه، خوبخواهی، حقیقی، آذرسا و یکی از همکاران مرد با هم کار می کردیم. در آن سالها پاداشی به نام کارانه داده می شد که مبنای آن پیشرفت تحصیلی دانش آموزان بود و دو سال پیاپی همه ی همکاران مدرسه ی ما طرح کارانه گرفتند و مدرسه ی ما جزو بهترین مدارس شهر بود. رؤسای ادارات هم با من و آقای جواد دشتی که مدیر شیفت پسرانه بود همکاری می کردند آقایان کربلایی و فخری رحیم چون علاقه ی ما را به کار می دیدند، درخواست های ما را پاسخ مثبت می دادند و مدرسه ی ما امکانات خوبی داشت مثلاً ما بهترین آزمایشگاه را داشتیم و برای همه ی پایه های تحصیلی کیت های علوم و ریاضی داشتیم و همکاران به خوبی استفاده می کردند. چون مدرسه ی ما در حاشیه ی شهر هم بود هر وقت بازرس می آمد آقای فخری رحیم و آقای کربلایی آنها را مدرسه ما می آوردند و می گفتند تازه این مدرسه ی حاشیه شهر ماست و با مدرسه ی ما پز می دادند.
شما ناراحت می شدید؟
نه، خوشحال هم می شدیم و خودمان هم پیشنهاد می دادیم که بازرس ها را بیاورید تا ببینند که چه امکانات خوبی فراهم کرده ایم و همکاران چقدر خوب از آنها استفاده می کنند، کلاً رؤسای خوبی بودند.
از این مدرسه خاطره ای ندارید؟
بهترین خاطره ی من از این مدرسه مربوط به سال آخر است در این سال من و آقای دشتی دور تا دور مدرسه را نهال کاشتیم و خیلی مراقبت کردیم تا بچه ها آنها را خراب نکنند. امروز آن نهالها به درخت های تنومندی تبدیل شده اند که هر وقت به خاش می روم از دیدن آنها شاد می شوم.
نهال های دانش چطور؟ آنها درختان تنومندی شده اند؟
از آنها دیگر نگویید، هنوز در روز معلم گل و تلفن دارم حالا پزشک، دندانپزشک، معلم، مهندس و یا خانه دار هستند. اما معلم کلاس اولشان را فراموش نکرده اند.
فضای معلمی در زمان شما چگونه بود؟
فضای خیلی خوبی بود، بچه ها معلم ها را دوست داشتند و معلم ها هم احترام همدیگر را داشتند و برای همدیگر فداکار می کردند، از تجربه های همدیگر استفاده می کردند، به مشکلات هم می رسیدند. دوستان خوبی بودند. آن دوستی ها هنوز هم ادامه دارد.
یعنی می خواهید بگویید که معلم ها در آن زمان علیه همدیگر نمی زدند و خبرچینی نمی کردند؟
مطلق نمی گویم افراد نوعی که شما گفتید هم بودند اما خیلی در اقلیت، معلم ها برای همدیگر فداکاری می کردند و مشکلات را با همدیگر حل می کردند، با همدلی و همفکری برای پیشرفت بچه ها تلاش می کردند.
شما مدیر سخت گیری بودید؟
نه خیلی، مشکلات همکارانم را درک می کردم و با آنها همراهی داشتم اما حواسم بود که مسئولیت ما در تربیت فرزندان ایران چقدر مهم است. با همدلی همیشه موفق بودیم.
از خاش خاطره ی دیگری هم دارید؟
یکی دیگر از مسایلی که در خاش برایم پیش آمد فرصت ادامه ی تحصیل بود. برای امتحان به ایرانشهر رفتیم و پس از اعلام نتایج و قبولی برای درس خواندن در تابستان به زاهدان می آمدیم. در چهار تابستان با اساتید محترمی مثل آقایان نصرت زهی، نصرت پناه، دکتر جدیدالاسلام، عارف پور، شهنازی و تعدادی دیگر که خداوند رفتگان را رحمت کند و آنهایی هم که در قید حیات هستند سلامتی عنایت کند، یک مقطع تحصیلی بالاتر رفتم. این چهار تابستان برای من که زاهدانی بودم سخت نبود اما می دیدم که همکارانم که از شهرهای دیگر استان آمده بودند با چه مشکلاتی درس می خواندند و زندگی می کردند اما شوق درس خواندن و چند ساعت در کلاس و دور هم بودن به مشکلاتی که داشت می ارزید.
چند سال خاش بودید؟
دوازده سال 
بعد از دوازده سال حالا در سال 72 چقدر حقوق می گرفتید؟
حدود سیزده هزار تومان 
اگر بپرسم مشکل اقتصادی نداشتید حتماً باز هم می گویید خیر؟
(با لبخند) از حقوق آموزش و پرورش هیچوقت راضی نبودم چون همیشه کم بود و هنوز هم هست. اما از زندگی خودم و شرایط اقتصادی خانواده هیچ وقت گلایه نداشتم و همیشه راضی بودم. خانواده های خوبی در خاش در جمع دوستان ما بودند خانواده های شکیبایی، اربابی رشید، قریشی، شیرزایی، خواجه، امیرآبادی، سارانی، سازور، نجار، صداقت، قادری، سیدمولا حسینی، دشتی، یاوری، قلندرزهی، مجید ریگی، مجید جمالزهی و خیلی های دیگر که با همه رفت و آمد داشتیم و روزگار خوبی را سپری کردیم.

پس در سال 72 به زاهدان آمدید؟
سال 72 از خاش آمدیم اما به خاطر تحصیل همسرم در مقطع کارشناسی ارشد و عدم موافقت استان با انتقال موقتم به ناچار مرخصی بدون حقوق گرفتم و از سال تحصیلی 73 در مدرسه شهید سریر بودم. دو سال هم مشهد بودم و در دبستان غزالی و مجدداً در سال 76 به زاهدان آمدم و با وجود 17 سال سابقه ی کار با گرفتاری های زیاد سرانجام در مدرسه امام حسن مجتبی(ع) مشغول به کار شدم.
مشهد با زاهدان تفاوت هم داشت؟
بله از دو جهت اساسی متفاوت بود، از نظر کار برای من فرقی نداشت همان کاری را که در زاهدان انجام می دادم در مشهد هم انجام می دادم اما در آنجا قدر کار معلم را می دانستند و اداره متوجه تفاوت کارکردها بود و ظرف دو سال 4 تشویقی گرفتم با وجود آنکه در مشهد تازه وارد بودم. نکته دوم فضای عمومی مشهد بود که خیرین، بسیار فعال بودند و ما توانستیم در هر دو سال تقریباً همه ی نیازهای دانش آموزان را تأمین کنیم. اگر به فروشگاهی برای خرید کفش و کیف یا مانتو می رفتیم و مثلاً صد جفت کفش یا صد دست مانتو می خریدیم و صاحب مغازه متوجه می شد که برای مدرسه می خریم همان تعداد هم خودش رایگان می داد. متأسفانه این فضا در زاهدان و کلاً استان ما نیست یا کم است.
باز هم کلاس اول درس می دادید؟
بله همیشه تدریس در کلاس اول را دوست داشتم چون دانش آموزان وقتی به مدرسه می آیند تقریباً هیچ چیزی بلد نیستند و وقتی در عید می توانند روزنامه بخوانند شما نمی دانید که چه لذتی دارد با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.
از مشهد خاطره ای تعریف می کنید؟
در دوران خدمت در خاش در سال 65 و در عملیات کربلای 4 برادرم احمد که از فرماندهان گردان 410 غواص لشکر ثاراله بود مفقودالاثر شد، دوران سختی بود پس از پذیرش قطعنامه و آزادی اسرا خیلی امیدوار و چشم انتظار بودیم که بیاید اما تقدیر نبود، در مشهد که بودیم پس از یازده سال بقایای پیکر احمد در ام الرصاص عراق شناسایی شد و به کشور آمد ما هم شاید به همین دلیل از مشهد برگشتیم یاد همه ی شهیدان گرامی باد، خدا رحمتشان کند.نکته ی دیگر زیارت امام رضا (ع) بود باور می کنید که یک شب با خواهرم به زیارت رفتیم و فقط ما دو نفر در قسمت زنانه بودیم، حرم امام رضا (ع) آن هم به این خلوتی چند می ارزد.
در این دوران وضعیت اقتصادی جامعه و از جمله معلمان چگونه بود؟
دوران سازندگی و فعالیت های بعد از جنگ بود، تورم زیاد بود و افزایش حقوق ها کم و باز حقوق معلمان کمتر از دیگران اما بالاخره دوران بعد از جنگ بود با آمدن دولت اصلاحات به یکباره افزایش حقوق خیلی زیاد شد تقریباً دو برابر یا بیشتر خود من در سال 76 حدود 36 هزار تومان حقوق می گرفتم یکباره در سال 77 بیشتر از 75 هزار تومان شد.
در دوران معلمی چه نکات تازه ای را در تدریس خودتان پیدا کردید؟
سالها تدریس در کلاس اول و سر و کله زدن با بچه ها برای من هم تجربیات زیادی داشت که چون علاقه داشتم و دقیق بودم توانستم از برخی از آنها استفاده کنم یکی از مشکلات معلم کلاس اول و حتی دوم و سوم غلط نوشتن کلمات و پاک کردن دائمی آنها توسط دانش آموزان است. من با دقت در رفتار دانش آموزان متوجه شدم که استفاده از پاک کن هم به دانش آموزان استرس وارد می کند، هم چون کلمه ی غلط نوشته را پاک می کند بعضاً دوباره غلط می نویسد و هم متن نوشته اش کثیف می شود به همین دلیل به دانش آموزان گفتم دیگر پاک کن نداشته باشند و هر وقت غلط نوشتند آن را خط بزنند و دوباره بنویسند این عمل، هم استرس دانش آموزان را از بین برد و دیگر نگران عقب افتادن از دیکته نبودند، هم با دیدن کلمه ی غلط آن را تکرار نمی کردند و هم نوشته ی آنها کثیف و پاره نمی شد، این مسئله را به عنوان یک اقدام پژوهی به پژوهشکده ی تعلیم و تربیت ارایه کردم که رتبه اول را کسب کرد و حالا در بسیاری مدارس استان و حتی کشور عمل می شود.
موارد دیگر هم بود؟
بله، ترتیب تدریس حروف در کلاس اول بر مبنای حروف الفبا بود در حالیکه بعضی از حروف با توجه به صدا در کنار یکدیگر بهتر یاد گرفته می شدند به همین دلیل من بعد از چند سال اول آنچه را تشخیص داده بودم عمل می کردم یعنی مثلاً بعد از درس پنجم درس دهم را درس می دادم و دوباره به درس ششم برمی گشتم و بعد از چند درس به درس هفدهم می رفتم یعنی به ترتیب درس نمی دادم، خوشبختانه امروز کتابها بر همین اساس، کمی تغییر کرده است.
چند سال آخر خدمت مدیر شدید؟
بله، علی رغم آنکه تدریس را خیلی دوست داشتم اما کلاس های 38 تا 40 نفره آنهم در پایه ی اول خیلی توانم را می گرفت و خسته ام می کرد. یک روز که از کلاس آمدم و همسرم به دنبالم آمده بود با دیدن من گفت خیلی خسته به نظر می آیی خوب است کمی استراحت کنی با تشویق و در واقع اصرار ایشان به اداره رفتیم و با آقای گنجعلی رئیس اداره ی آموزش و پرورش ناحیه ی 2 مطرح کردیم که ایشان هم استقبال کردند و ابلاغ مدیر دبستان لقمان حکیم را به من دادند.
این دوره ی مدیریت چطور بود؟
این دوره هم خوب بود، تجربه ی جدیدی بود و با توجه به دوران قبلی، مدیریت کارها برایم راحت بود می دانستم که چه باید بکنم، همکارانم هم خوب بودند خانم مهین خلیلی و خانم طاهری معاون بودند و خانم ها: شیخ، قائم آبادی، جعفری، مرزداری، خلیلی دوم، سیادت، مجرد، نادرنیا، کاظمی و چند نفر دیگر معلم ها بودند و خانم حاجی آبادی هم خدمتگزار بود. در مجموع تیم خوبی بودیم من از آنها راضی هستم انشاءاله که آنها هم از من راضی باشند.
پیش می آمد که با همکارانتان درگیر هم بشوید؟
درگیر که نه اما هر کس باید کارش را انجام بدهد و گاهی برای انجام وظیفه لازم می شود که تذکر داده شود. اما به خاطر همکارانم با اداره درگیر می شدم گاه مواردی پیش می آمد که بنا به گزارش هایی حراست، بعضی از همکاران را به اداره می خواست من اجازه نمی دادم همکاران به اداره بروند و خودم به اداره می رفتم در مواردی حتی همکار از احضار خودش مطلع هم نمی شد و در اداره مشکل را حل می کردم گاهی بگومگو هم می شد اما بنای من بر حمایت از همکارانم بود چون می دیدم که صادقانه کار می کنند و برای دانش آموزان زحمت می کشند و گزارش ها ناروا و دروغ است. البته آقای گنجعلی و سنجرانی رؤسای خوبی بودند و از رفتار من حمایت می کردند آنها معتقد بودند که حرف آخر را در مورد معلم باید مدیر مدرسه بزند.
از این دوران مدیریت خاطره ای دارید؟
یکی از خاطرات تلخ و شیرین این دوران من مربوط می شود به وضعیت معیشتی دانش آموزان، تقریباً به طور دائم و همه روزه دانش آموزانی را داشتیم که به خاطر نخوردن صبحانه در کلاس بی حال می شدند چاره کار این بود که به آنها تغذیه بدهیم، تغذیه ی رایگان هم نبود با چند نفر از خیرین صحبت کردیم، خود همکاران هم اعلام آمادگی کردند و یک سال تحصیلی به دانش آموزان صبحانه ی گرم یعنی عدس و لوبیا و نان و پنیر و میوه می دادیم. این تغذیه تأثیر خیلی مثبتی بر روی حضور و غیاب و پیشرفت تحصیلی دانش آموزان داشت. یکی از اتفاقات جالب و عاطفی این تغذیه آن بود که بعد از چند روز متوجه شدیم که یکی از دانش آموزان صبحانه اش را نمی خورد و در جامیزش می گذارد، به سراغ او رفتم و علت را پرسیدم گفت می برم خانه که با برادرم بخورم، به او گفتم غذایت را بخور بعد بیا برای برادرت هم بگیر، از آن روز به تعدادی از بچه ها دو بار صبحانه می دادیم. خوشبختانه از سال بعد با وجود آنکه تغذیه برای حاشیه ی شهر بود اما با عنایت و محبت آقای سنجرانی رئیس اداره به مدرسه ما هم تغذیه دادند.
گفتید مدرسه شما وسط شهر بود اما مدرسه ای مرفه نبود اولیاء کمک نمی کردند؟
اتفاقاً چون اولیاء از شرایط مدرسه راضی بودند و شاهد موفقیت های فرزندانشان بودند همان تعداد محدود و انگشت شماری که می توانستند خوب همکاری می کردند. مدرسه ما قدیمی بود و نیاز به تعمیرات اساسی داشت پدر یکی از دانش آموزان آقای حسن زهی چون متوجه شد که من دغدغه ی تعمیر مدرسه را دارم به من گفت تعمیرات مدرسه را انجام بدهید من هزینه اش را می پردازم خدا خیرش بدهد کف مدرسه، دستشویی ها، کلاس ها و در ورودی مدرسه را تعمیر کردیم و یک آبخوری هم ساختیم.
لحظات سخت هم در این دوره داشتید؟
سخت ترین لحظه برای من در این دوران زمانی بود که گفتند بچه های افغانستانی را در مدارس نپذیریم، وقتی گفته شد که برای ثبت نام پول بگیرید خوب از پولدارها گرفتم و برای آنهایی که نداشتند با اداره چانه زنی کردم. اما وقتی گفتند اصلاً ثبت نام نکنید خیلی سخت بود. دختر افغان همینطوری تحت فشار و ظلم و ستم است اگر سواد هم نداشته باشد که کوری هم به دیگر ناتوانی هایش اضافه می شود. من آنها را به طور غیر رسم ثبت نام کردم، از اداره آمدند و چون دانش آموزان افغان را دیدند گفتند چرا اینها را ثبت نام کرده اید ما به اینها مدرک نمی دهیم، گفتم ما به اینها سواد یاد می دهیم شما مدرک ندهید. انصافاً اداره ی خوبی بود، کوتاه آمدند خوشبختانه طولی نکشید که بخشنامه لغو شد و دخترای گل افغان هم کنار دخترای ناز خودمان نشستند و درس خواندند.
و بازنشسته شدید؟
در حالی بازنشسته شدم که سی سال با تمام عشق و علاقه ام کار کردم و از آنچه انجام دادم راضی بودم.
اگر به سال اول استخدام برگردید باز هم معلم می شوید؟
با وجود آنکه هیچ وقت از حقوق آموزش و پرورش و از نگاه وزارتخانه و دولت به فرهنگیان راضی نبوده و نیستم اما اگر سی بار دیگر به دنیا بیایم و بخواهم شغلی انتخاب کنم باز هم معلم کلاس اول می شوم.
از اینکه وقت زیادی برای ما گذاشتید سپاسگزاریم
من هم از شما ممنونم که برای روز معلم سراغ یک معلم ساده آمدید.

 

منبع : روزنامه زاهدان

اضافه کردن نظر


شما اینجا هستید: Home یادداشت روزگار معلمی چگونه گذشت/کبری رخشانی مند